by Davod Ahmadloo | ژانویه 30, 2025 | Featured
از داود احمدلو :
سالیان سال و حتا تا به امروز ، گروه های جمهوری خواه مخالف رژیم اسلامی ، از یکدیگر سوأل میکنند که چرا ما نمی توانیم با یکدیگر متحد شویم؟ بدون اینکه هر کدام از آنها هرگز این سوأل را از خود کرده باشند که ، چرا ما خودمان نمی توانیم با دیگرانی که حتا همانند ما می اندیشند به یک ائتلاف برسیم ؟ به نظر نگارنده دلیلش اینست که به خود ، باور مطلق داریم و خود را بدون اشکال دانسته و مشکل را در نزد دیگران دنبال میکنیم .
احمدل
دلایل زیادی وجود دارد که تا به امروز همراهان زیادی در حد توان خودشان آنها را بر شمارده اند ، من هم به شخصه به چند مورد اشاره میکنم که شاید تا به حال به آنها توجه کمتری شده باشد؟
دلایل عدم توافق با دیگر جمهوری خواهان :
۱. اختلافات عمیق ایدئولوژیک
۲. رقابتهای تاریخی و بیاعتمادی متقابل
٣.پراکندگی سازمانی
۴.سرکوب توسط رژیم
۵. نبود یک رهبر ملی (یا یک گروه مورد اعتماد همه ) و کاریزماتیک و متحدکننده
۶. فشارهای خارجی و نفوذ قدرتهای خارجی
۷. پادشاهی خواهان مشروطه (یا طرفداران آقای رضا پهلوی ) به عنوان عامل اختلافبرانگیز
۱-وقتی به عمق اختلافات ایدئولوژیک نگاه میکنیم ، در ابتدا می بینیم که همگی مخالفان رژیم اسلامی خواستار سرنگونی آن میباشند ، اما مشکل اصلی اینست که در مورد نوع حکومتی که باید جایگزین آن شود (حتا در بعضی مواقع بسیار شعارگونه )، نظرات بسیار متفاوتی دارند.
به عنوان مثال:
– جمهوریخواهان سکولار (یا لائیک ) معتقدند که دین نباید هیچ نقشی در حکومت داشته باشد و سیستم جدید باید کاملاً بر اساس اصول دموکراسی و جدایی دین از سیاست باشد.
– از سوی دیگر، برخی دیگر از جمهوریخواهان، گرچه به دموکراسی اعتقاد دارند، اما هویت فرهنگی و تاریخی ایران را مهم میدانند و ممکن است بخواهند عناصری از این هویت، حتی شامل برخی جنبههای دینی یا سنتی، در ساختار جدید حفظ شود.
– همچنین اختلافاتی میان ملیگرایان، که بیشتر بر هویت و یکپارچگی ایران تأکید دارند، و جناحهای چپگرا، که اولویتشان حقوق اجتماعی، اقتصادی و مبارزه با نابرابری است هم وجود دارد.
این اختلافات ایدئولوژیک باعث میشود که توافق روی یک برنامه مشترک یا حتی هدفگذاری کوتاه مدت دشوار شود. هر گروه نگران این است که دیدگاهها یا منافعش در سیستم آینده نادیده گرفته شود، بدون اینکه حتا از خود سوأل کند ما که هنوز در اول راه ایم و تمامی حرکت هایی که تا به حال انجام داده ایم بجز چند خط نوشتاری بر روی صفحات چیز دیگری نبوده ، حتا بر سرنگونی رژیم در کوتاه مدت هم زیاد خوشبین نیستیم ، نیرویی هم برای براندازی رژیم نداریم که به میدان بیاوریم ، پس چگونه میتوانیم فقط نگران جایگاه مان در رژیم آینده ایران باشیم بدون اینکه تأملی هم برای جایگاه دیگران در این آینده در نظر گرفته باشیم ؟
در نتیجه تا زمانی که این گروهها بجای نگرانی آینده شان ، نتوانند بر سر اصول اساسی مانند دموکراسی، حقوق بشر و روشهای گذار به توافق برسند، امکان ایجاد یک ائتلاف گسترده و منسجم وجود نخواهد داشت.
۲-رقابتهای تاریخی و بیاعتمادی متقابل در تاریخ سیاسی ایران، حتی در میان مخالفان، پر از رقابت و تنشهای طولانیمدت بوده که منجر به بیاعتمادی عمیق میان گروههای مختلف شده است.
از آنجمله اختلافات تاریخی:
برخی از گروههای اپوزیسیون، دیگر گروهها را به خاطر نقش شان در وقایع مهم تاریخی سرزنش میکنند.
– مثلاً سلطنتطلبان، نیروهای چپ و اسلامگرایان میانهرو را به خاطر همکاری در سرنگونی نظام پهلوی در سال ۱۳۵۷ مقصر میدانند.
– از سوی دیگر، نیروهای چپ، برخی از ملیگرایان یا سلطنتطلبان را به خاطر همکاری با قدرتهای خارجی یا سرکوب جنبشهای مردمی در دوره پهلوی متهم میکنند،
در نتیجه این رقابتهای تاریخی طولانی مدت باعث بی اعتمادی شده تا حدی که همه گروه ها یکدیگر را فقط با سوءظن نگاه میکنند.
– برخی گروهها معتقدند که همکاری با دیگران منجر به خیانت یا تسلط یک جناح خاص بر آینده کشور خواهد شد.
– این بیاعتمادی گاهی آنقدر عمیق است که حتی در مواردی که هدفی مشترک “مثل سرنگونی رژیم اسلامی “ وجود دارد، نمیتوانند به توافق برسند.
این شکافها و رقابتهای تاریخی، امکان ایجاد یک گفتوگوی سازنده یا همکاری واقعی را میان گروههای اپوزیسیون بسیار دشوار میکند. حتی اگر برخی گروهها بخواهند متحد شوند، گذشته و اختلافات قدیمی همچنان مانند یک مانع بر سر راه آنها باقی میماند.
در نتیجه بدون کنار گذاشتن این بیاعتمادی و یافتن راهی برای گفتوگوی صادقانه و شفاف درباره گذشته، ائتلافی پایدار میان این گروهها ممکن نخواهد بود.
۳. پراکندگی سازمانی
مشکل اصلی در این بخش، نبود یک ساختار مرکزی و منسجم در میان مخالفان است. هر گروه به صورت مستقل عمل میکند و معمولاً اهداف خاص خود را دنبال میکند.
– عدم حضور در داخل کشور:
بیشتر گروههای مخالف در خارج از کشور مستقر هستند و به دلیل فاصله جغرافیایی، ارتباط آنها با مردم ایران محدود است و به جرأت میتوانم بگویم که حتا در شناخت فرهنگ و عادات جامعه امروز ایرانی هم کمی دچار مشکل میباشند . این موضوع باعث میشود که بسیاری از ایرانیان داخل کشور این گروهها را نماینده واقعی خود ندانند.
از آنجمله ،
– تضاد منافع:
برخی از این گروهها منافع منطقهای یا ایدئولوژیک خاصی دارند و حاضر نیستند این منافع را برای دستیابی به یک هدف مشترک کنار بگذارند.
– نبود یک رهبری (یا یک گروه رهبری )مرکزی:
هیچ رهبری که بتواند تمام گروهها را زیر یک چتر واحد جمع کند و یا حداقل اعتماد همگی را بدست آورد وجود ندارد. هر گروه خود را رهبر میداند و این باعث میشود که هماهنگی میان آنها دشوار شود.
در نتیجه این پراکندگی و نبود انسجام سازمانی، توانایی مخالفان را برای ایجاد یک نیروی قدرتمند و هماهنگ علیه رژیم به شدت کاهش میدهد.
۴. سرکوب توسط رژیم
رژیم اسلامی از ابزارهای مختلفی برای تضعیف و از بین بردن مخالفان استفاده میکند. این سرکوب نهتنها در داخل کشور، بلکه در میان گروههای خارج از کشور نیز اعمال میشود.
از آنجمله :
– نفوذ به سازمانها:
رژیم معمولاً در سازمانهای مخالف، بهویژه در خارج از کشور، نفوذ میکند تا اختلاف ایجاد کرده و آنها را از درون تضعیف کند.
– دستگیری و تبعید:
فعالان و رهبران مخالف در داخل کشور به شدت تحت تعقیب قرار میگیرند. بسیاری دستگیر شده یا مجبور به ترک کشور میشوند، که این امر ارتباط آنها با مردم داخل ایران را دشوار میکند.
– سرکوب گسترده اعتراضات:
رژیم با استفاده از نیروهای امنیتی و اطلاعاتی، اعتراضات مردمی را سرکوب میکند و مانع از گسترش آنها میشود و به هر قیمتی که باشد سعی در پراکندگی معترضین مینماید ، بنابراین میتوان گفت که این سرکوب های شدید، توانایی مخالفان برای سازماندهی و ایجاد یک جنبش موثر را به شدت محدود میکند و حتا با اعدام چند تن از جوانان مخالف، سعی در ایجاد رعب و وحشت مینماید تا مبادا مخالفین به فکر تجمعی دوباره باشند.
۵. نبود یک رهبر یا کادر رهبری کاریزماتیک و متحدکننده
یکی از مهمترین عوامل در تشکیل یک ائتلاف موفق، عدم حضور یک رهبر یا یک گروه رهبری است که بتواند اختلافات ایدئولوژیک و تاریخی را کنار بزند و گروهها را متحد کند. در حال حاضر چنین رهبری در میان مخالفان رژیم وجود ندارد.
جزئیات:
– هستند رهبرانی که از پتانسیل بالایی برای برخورد با رژیم دارند ، اما متاسفانه با عدم پذیرش از طرف دیگر گروه ها مواجه میباشند ، (متأسفانه همانطوری که قبلا اشاره شد ، هر گروهی خود را رهبر میداند و این تک روی عامل اصلی این پذیرش میباشد :
برخی از رهبران که در خارج از کشور فعالیت میکنند، به دلیل دور بودن از واقعیتهای داخل ایران یا سوابق گذشته خود، مورد پذیرش عمومی قرار نمیگیرند.
بسیاری از رهبران گروها تنها نماینده یک جناح یا ایدئولوژی خاص هستند و نمیتوانند حمایت گروههای دیگر را جلب کنند.
– نبود چهرهای ملی:
کمبود یک چهره ملی همه گرا یکی از بزرگترین چالش های تاریخ معاصر ایران میباشد ، کمتر چهرهای وجود داشته که بتواند نماد اتحاد ملی باشد و این فقدان همچنان ادامه دارد.
و تا زمانی که یک رهبر کاریزماتیک و مورد اعتماد اکثریت خود را معرفی و یا به قولی ظهور ننماید ، گروههای مخالف همچنان پراکنده و ناهماهنگ باقی خواهند ماند.
۶. فشارهای خارجی و نفوذ قدرتهای خارجی
حضور قدرتهای خارجی در میان مخالفان رژیم، اگرچه گاهی از نظر مالی یا سیاسی کمککننده است، اما اغلب باعث ایجاد اختلافات داخلی میان گروهها میشود.
به عنوان مثال،
• حمایت خارجی و بیاعتمادی داخلی:
گروههایی که از حمایت مالی یا سیاسی قدرتهای خارجی برخوردارند، معمولاً از سوی دیگران متهم به خیانت یا وابستگی میشوند.
برخی قدرتهای خارجی، برای حفظ منافع خود، عمداً باعث ایجاد شکاف در میان مخالفان میشوند که حتمن در زمانش از آنها صحبت خواهد شد (البته در این بحث نیازی به ذکر نام این کشور ها نمی بینم و این بحث بسیار پیچیده و اختصاصی است که میبایست از تجربه همگی یاران جمهوری خواه استفاده شود ) .
• نگاه مردم به حمایت خارجی:
بسیاری از مردم داخل ایران به گروههایی که بیش از حد به حمایت خارجی متکی هستند، اعتماد نمیکنند و آنها را نماینده واقعی خود نمیدانند.
بنابرین این نفوذ و فشار خارجی، به جای تقویت مخالفان، اغلب باعث تضعیف آنها و عمیقتر شدن اختلافات داخلی میشود.
۷. پادشاهی مشروطه به عنوان یک عامل اختلافبرانگیز
یکی از بزرگترین شکافها در میان مخالفان رژیم، اختلاف نظر بر سر جایگاه نظام پادشاهی است. این موضوع به شدت میان جمهوریخواهان و سلطنتطلبان اختلاف ایجاد کرده است.
– نگاه سلطنتطلبان:
آنها نظام پادشاهی مشروطه را به عنوان یک مدل تاریخی و باثبات برای ایران میبینند و بر بازگشت به این نظام تأکید دارند، بدون اینکه حتا لحظه ای درنگ نمایند و بیندیشند که یک رژیم سلطنتی با یک فرهنگی همانند ایران ، مدت زمان درازی بطول نخواهد انجامید و ما آنرا به یک نظام پادشاهی دیکتاتور تبدیل خواهیم کرد . محمد رضا پهلوی تحصیلاتش را در لوزان سوئیس انجام داده بود و در همان زمان نوجوانی تحت تأثیر همکلاسی هایش با دمکراسی آشنا شده بود ، که حتا در بدو ورودش به ایران ، از رفتار دیکتاتورمؤبانه پدرش متعجب بود، اما خودتان شاهد اید که ما خودمان از این جوان چه ساختیم ؟ برایش القابی نظیر شاهنشاه یعنی شاه شاهان ، بزرگ ارتشداران ، خدایگان ، آریامهر و خیلی دیگر از این دست که خودش هم از شنیدن آنها هم متعجب بود و هم مفتخر.
– نگاه جمهوریخواهان:
آنها معتقدند که نظام پادشاهی، حتی به شکل مشروطه، ضد دموکراتیک است و باید یک جمهوری بر اساس اصول دموکراسی و حقوق بشر جایگزین شود.
– نقش رضا پهلوی:
رضا پهلوی، به عنوان چهره برجسته سلطنتطلبان، اگرچه بر دموکراسی تأکید دارد، اما بسیاری از جمهوریخواهان بعلت اینکه آقای رضا پهلوی از شخصیت محکم و چه بسا صادقانه ای برخوردار نیست ، بنابراین رغبتی به همکاری با او ندارند و حتا حاضر به گفتگو با هم او نیستند (البته خود او هم جایگاهش را به مراتب بالاتر از این میبیند که در یک گفتگوی مشترک با جمهوری خواهان شرکت کند) ، شخصن از این نگاه جمهوری خواهان حمایت میکنم ، چرا ؟ به این دلیل که معتقدند که آقای رضا پهلوی هرگز صادقانه به میدان نیامد و اگر هم گهگاهی در این یا آن تلویزیون صحبت کرد فقط نگاه و بیانش این بود که اگر قرار است تغییری در ایران صورت بگیرد حتمن میبایست از طریق من باشد، و بطور کلی جمهوری خواهان و دیگر شخصیت های مطرح که وابستگی خاصی به هیچ گروهی نداشتد را در حاشیه قرار دهد.
در نتیجه این اختلاف میان سلطنتطلبان (که باعث و بانی آن فقط آقای رضا پهلوی است ) و جمهوریخواهان، مانعی جدی برای ایجاد یک استراتژی مشترک و متحد علیه رژیم است.
نهایتا روی سخنم با خودمان ، و یا بهتر بگویم ما مخالفین رژیم اسلامی است ، آیا هنوز هم معتقدیم که کشورهای اتحادیه اروپا و سازمان ملل متحد ، دلتنگ وضع مردم ایرانند و در کنار ایرانیان مخالفین رژیم اسلامی خواهند بود؟ و یا شاید با تحریم رژیم اسلامی ، ما را در براندازی این رژیم انسان ستیز یاری خواهند کرد؟ در تمامی این سالها، کشورهای اروپایی هرگز از داد و ستد هایشان با ایران کوتاه نیامده و همیشه دنبال منافعشان با ایران بوده اند و آنرا هم حق طبیعی خودشان برای حفظ منافعشان می دانند ، این ما هستیم که به بیراهه میزنیم و گمان داریم که آنها منافع مردم ایران را (با شعارهای حقوق بشری ) در نظر میگیرند ؟ اروپا و تمامی کشورهای مترقی ، از حقوق بشر حمایت میکنند اما فقط بعنوان کارت ویزیت و آنهم در مقابل دوربین ها ، در نتیجه دلبستن به آنها ما را بیش از پیش نا امید میکند و ما می بایست هدف را فقط بر روی توان خودمان استوار کنیم ، در نتیجه همکاری با دیگر نیروهای دمکراتیک چه در داخل ایران و چه در خارج ، میتوانیم خود را قوی تر و منسجم تر کرده که شاید سدی در مقابل این رژیم غیر انسانی باشیم .
سیاست علم دقیق همانند ریاضیات و فیزیک و…. نیست، به هرکجای کره زمین که برویم سرعت سقوط اشیا بدون در نظر گرفتن جاذبه زمین ۹.۸۱ متر در ثانیه میباشد (علم دقیق) ، در ریاضی برای یک الگوریتم با تمامی داده ها فقط به یک جواب مشخص خواهیم رسید و ……….، اما در سیاست بر اساس شرایط جغراسیاسی ، یک موضوع خاص در هر نقطه ای از دنیا میتواند به گونه ای دیگر تعبیر شود، خصوصا در برخورد با سیاست کشور هایی همانند ایران، می بینیم که برای یک موضوع از صبح تا انتهای روز ، در هر لحضه میبایست نسخه جدیدی بپیچیم ، در نتیجه در این چند سطر آخر ، اشاره ام به دوستانی است که معتقدند که فقط خط و استراتژی آنهاست که برای براندازی رژیم کار ساز است بس و این دیگرانند که میبایست به سمت و سوی آنها آمده و خود را با آنها تطبیق نمایند.
با کمال تأسف میتوانم بگویم که این خود باوری ۴۵ سال است که گریبان همگیمان را گرفته و هنوز هم درب بر همان پاشنه میچرخد.
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
داود احمدلو
۲۵ ژانویه ۲۰۲۵
Designed with WordPress
by Davod Ahmadloo | آوریل 1, 2022 | مقالات انتخابی
چندی پیش بعد از بیست سال ، ویرایش جدید
کتابی تحت نام بر خورد تمدن ها که به انگلیسی [The Clash of Civilization and the Remaking of World Order ] است دوباره مورد نقد برخی از محافل سیاسی در اروپا قرار گرفت، این کتاب که یک نوشتار تحلیلی و سیاسی است توسط ساموئل هانتینگتون (Samuel P. Huntington ) آمریکایی و استاد دانشگاه هاروارد در سال 1996 منتشر شد و در سال 1997 به فرانسه ترجمه گردید. نشر این کتاب به دنبال مقاله ای تحت همین نام و از همین نویسنده در تابستان سال 1993 در روزنامه Foreign Affaires میباشد که از زمان انتشارش بحث های بسیاری را به راه انداخته است. نظریه توسعه یافته این مقاله واکنشهای مثبت و منفی بسیاری را برانگیخت، هانتینگتون میخواست با انتشار کتابی تحت عنوان برخورد تمدنها و بازسازی نظم جهانی، نظریه خود را به عنوان یک واقعیت اجتناب ناپذیر که به آن باور داشت عمق بیشتری ببخشد و همه جنبههای واقعی آنرا (البته به نظر نویسنده ) توسعه وسیعتری بدهد.
شاید دلیلی که ساموئول هانتینگتون را وادار به نوشتن این مقاله و سپس این کتاب نمود ، در جواب مقاله ای بود که فرانسیس فوکویاما دانشمند ژاپنی در سال 1992 در همان روزنامه و در نگاه خوشبینانه اش به آینده بود. فوکویاما ادعا کرده بود که بعد از فروپاشی کمونیسم (خصوصا فروپاشی دیوار برلین)، زمان حاکمیت لیبرالیسم، و حقوق بشر و سیستم کاپیتالیستی و حاکمیت اجتناب ناپذیر اقتصاد بازار فرا خواهد رسید ، این تنها و یگانه راه و مسیری خواهد بود که الگوی همه کشورهای جهان خواهد شد و آنها دیر یا زود به آن خواهند پیوست و احتمالا دیگر در دنیا جنگ مهم و آنچنانی رخ نخواهد داد و انسانیت به مفهوم هگلی (وجدان اخلاقی …… چیزی که از عدالت و حقیقت اطاعت می کند) به انتهای تاریخ خواهد رسید.
پروژه هانتینگتون توسعه یک مدل مفهومی جدید برای توصیف عملکرد روابط بینالملل پس از فروپاشی بلوک شوروی در اواخر دهه 1980 و آغاز قرن بیست و یکم و مبتنی بر توصیف ژئوپلیتیکی جهان است که دیگر اساس بر روی تقسیمات ایدئولوژیک «سیاسی» نیست، بلکه بر اساس تقابلهای فرهنگی پیچیده تری است که آن را «تمدنی» مینامند، که در آن بستر مذهبی دارای یک مکان مرکزی در روابط متضاد بین آنها را دارد.
او بر این باور است که پرچمها بهعنوان نمادهای واقعی هویت فرهنگی برافراشته و افتخارآفرین خواهند بود و از این به بعد این پرچم ها هستند که برای دفاع از حقوق فرهنگی و ملی مردم برافراشته خواهند شد.
در این قسمت هانتینگتون اولین نقشه ای را ارائه می دهد که نشان دهنده تقسیم جهان به 8 تمدن است، پس از فروپاشی دیوار برلین، همانطور که شاهد بودیم ، دو آلمان شرقی و غربی که بعد از سالها جدایی همدیگر را باز یافته بودند ، در اولین برخوردها احساس تعلق به یک هویت و یک ملت واحد را نداشتند و هیجان و شیفتگی تعلقات ملی را آنچنان که دنیا انتظارش را داشت نشان ندادند ، چرا؟ آیا به این دلیل که نزدیک به نیم قرن هر کدام از آنها پرچم خود را داشتند که وابستگی به آن باعث این شگفت زدگی گردیده بود؟ هانتینگتون مثال های دیگری از این دست را آورده ، در سوم ژانویه 1992 در مسکو، زمانی که دانشمندان روسی و آمریکایی پس از پایان اتحاد جماهیر شوروی در 26 دسامبر 1991 در یک ساختمان دولتی جمع شده بودند ، مجسمه لنین را از جای کندند و پرچم جدید فدراسیون روسیه را به صورت وارونه برافراشتند ، که در اولین وقت استراحت، برگزارکنندگان به سرعت این خطا را تصحیح کردند، این حکایت نشانه گذار از نحوه و در تعریف هویت و نمادسازی افراد در همان لحظه میباشد، حکایت دوم مربوط به 18 آوریل 1994 است، زمانی که 2000 نفر از مردمان عربستان و ترکیه در اعتراض به قتل عام مسلمانان در سارایوو تجمع کرده بودند، بجای اینکه از پرچم سارایوو استفاده بنمایند ، پرچم های کشورهای خودشان را به اهتزاز در آورده بودند. در نهایت، او به مثال سومی اشاره میکند که تظاهرات 16 اکتبر 1994 در لسآنجلس علیه قانونی که میخواست تمام کمکهای مالی به مهاجران غیرقانونی را قطع کند، تظاهرکنندگان با پرچمهای مکزیک راهپیمایی کردند و باعث تعجب ناظران گردید که چرا از پرچم آمریکا استفاده نکردهاند؟
بر این مثالها میتوانم نمونه زنده تری را اضافه کنم ، در روز یکشنبه ۶ فوریه ۲۰۲۲ در بروکسل در مقابل ساختمان اتحادیه اروپا ، اوکراینی ها تظاهراتی در مخالفت با خطر تهاجم روسیه در مرز کشورشان براه انداختند و از اتحادیه اروپا درخواست کردند که حمایت خود را از کشور اوکراین ادامه دهد، جالب توجه اینکه آنها بجای استفاده از پرچم اتحادیه اروپا ، از پرچم اوکراین استفاده کردند که دلیل دیگری بر تأیید نظر هانتینگتون میباشد(البته نا گفته نماند که در جنگ اوکراین انگیزه دیگری وجود دارد که در این بحث نمیگنجد).

تز اصلی او مبتنی بر توصیف جهانی است که به هشت تمدن تقسیم شده است: غربی، اسلاو-ارتدوکس، اسلامی، آفریقایی، هندو، کنفوسیوس، ژاپنی و آمریکای لاتین. به گفته هانتینگتون، تمدن «بالاترین شیوه گروهبندی و بالاترین سطح هویت فرهنگی است که انسانها به آن نیاز دارند تا خود را متمایز کنند».
از نظر او، تمدن با عناصر عینی مانند زبان، تاریخ، مذهب و نیز با عناصر ذهنی خودشناسی تعریف می شود.
هانتینگتون مفهوم «شوک» را چنین بیان میکند: یک درگیری در صورتی که دولتهایی از تمدنهای مختلف را در برابر یکدیگر قرار دهد، شانس بیشتری را برای تبدیل شدن به یک بحران بزرگ دارد، به عبارت دیگر، وجود این تمدنهای مختلف، از تضاد غیرقابل کاهشی در صحنه بینالمللی خبر میدهد ، این درگیری دیگر نتیجه مدلهای ایدئولوژیک یا اقتصادی رقابتی مشخصه جنگ سرد نیست، بلکه نتیجه تقابل بین مناطق تمدنی خواهد بود. او توضیح میدهد که درگیری در یوگسلاوی سابق (در دهه 1990) را می توان با برخورد بین سه تمدن غربی، اسلاو-ارتدوکس و مسلمان ترسیم کرد و شخصن میتوانم به جرأت بگویم که در اروپا “پرده رنگارنگ فرهنگ جایگزین پرده آهنین شده است” ، که میتوانیم آنرا برخورد «ایدئولوژیکی » هم بنامیم.
به عبارت دقیقتر، تمدنها با توجه به غربیسازی جهان، هویت خود را در واکنش علیه تمدن غربی تقویت میکنند. در واقع این به معنای مخالفت با غرب و سایر تمدن ها (بقیه) و یا حتی تمدن غرب با تمدن اسلامی است که نویسنده آن را تحقیرآمیز و بی میل به پذیرش الگوی دموکراتیک توصیف کرده است.
برای درک این نظریه، باید آن را در میان تلاشها برای ترسیم دنیای پس از جنگ سرد قرار داد: آیا صلحآمیزتر خواهد بود یا آشفتهتر؟ هانتینگتون، مسئله واکنش به نظریه «پایان تاریخ» فرانسیس فوکویاما (1992) را که پیروزی مدل لیبرال دموکراسی را بر ایدئولوژیهای جایگزین بر پایان تقابلهای بزرگ که از یک دیدگاه خوشبینانه صلح آمیز میباشد را رد می کند و برعکس بر بیداری هویت تأکید مینماید، و چنین اظهار میکند که این تأمل میتواند گویای شایستگی و معرفی مجدد آن را با در نظر گرفتن عوامل فرهنگی در درک روابط بینالملل دانست .
بعلاوه، هانتینگتون تمدن و به ویژه مذهب را که به نظر می رسد تعیین کننده اصلی است عامل اصلی درگیری میداند و به این رویکرد لقب تک علتی میگوید و در نتیجه عامل سیاسی مانند در نظر گرفتن منافع ملی در ساختار سیاست خارجی را کنار می گذارد و از پیچیدگی شرایط می کاهد.
در نهایت، برخی از مخالفان ، مسئله دفاع احتمالی از یک دستور کار سیاسی را مطرح کرده اند و تمرکز بر اسلام و توصیه هایی که به غرب برای دفاع از تمدن خود داده شده است، نوعی آمریکایی محوری هانتینگتون را به نمایش میگذارند. موضوع کتاب بعدی او، ما کیستیم؟ چالش هویت ملی آمریکا (2004 ) این فرضیه را بیش از بیش تایید می کند.
نویسندگانی مانند مارک بی سالتر کانادایی، استاد علوم سیاسی، در کتاب “ بربرها و تمدن در روابط بینالملل” (2002) ، با قرار دادن آن در چشماندازی طولانیتر تلاش میکند که نشان دهد که این اصطلاح فقط میتواند تئوری ظهور مجدد یک لفاظی امپراتوری باشد و بس ، مانند سایر مراحل خطر یا تردید و اینکه غرب با برچسب زدن به دیگری به عنوان “بربر” و مخالف تمدن امروزی ، رابطه خود با دیگری را مورد بازبینی قرار میدهد تا هرچه بیشتر به بهره وری مورد نظرش دست یابد.
در عمل، بسیاری از نمونههای متقابل برای نشان دادن محدودیتهای نظریه برخورد تمدنها رد شدهاند ، اما شخصا سعی بر آن دارم که یکی از آنها را که قبل از نوشتن کتاب هانتینگتون اتفاق افتاده است حفظ کنم و آنهم جنگ خلیج را که ایالات متحده علیه صدام حسین در سال 1991 به راه انداخت، از یک سو این پاسخ نظامی به دنبال تهاجم عراق به کویت، یعنی دو کشور متعلق به یک منطقه تمدنی است و از سوی دیگر، ائتلاف به رهبری آمریکا شامل بسیاری از کشورهای عربی-مسلمان بود که به نظر می رسید قسمت های دیگری از پیش بینی هانتینگتون را تأیید می کند ، همچنان میتوانیم به آن مورد، حملات 11 سپتامبر 2001 را اضافه نماییم. (حتی اگر یکی از پیامدهای متناقض این رویداد برای نومحافظه کاران ترویج گسترش دموکراسی به تمدن های دیگر در مخالفت با تز هانتینگتون باشد)، به این می گویند پیشگویی خودشکوفایی.
به طور خلاصه، جهان پس از جنگ سرد و هشت تمدنی مورد نظر هانتینگتون ، پیوندها و تفاوت های فرهنگی روابط، تضادها و ارتباطات بین دولت-ملت ها را تعیین می کند. مهم ترین کشورهای جهان از تمدن های مختلف هستند، درگیری های محلی که به احتمال زیاد گسترش می یابند بین تمدن های مختلف رخ خواهند داد و اشکال توسعه اقتصادی برای هر تمدن متفاوت خواهند بود، غرب دیگر تنها قدرتمند نیست و آنهم به این دلیل که سیاست بینالملل چند قطبی و چند تمدنی شده است.
به نظر نگارنده اگر چه در ابتدا مذهب در تمدن و فرهنگ ریشه ای نداشته است و مرزی میان این دو وجود داشته ، اما بعدها خواسته و یا ناخواسته وارد فرهنگ و تمدن آن سرزمین گردیده است، که در آینده میتواند اختلافات فرهنگی نشأت گرفته از مذهب ، اساسی ترین ریشه و سرچشمه کشمکشها در جهان گردد.
آیا اکنون پس از بیست سال در موقعیتی قرار داریم که بتوانیم در مورد این دو نظریه ، از طرفی فوکویاما و از طرف دیگر هانتینگتون به قضاوت بپردازیم؟ متأسفانه با اتفاقاتی که در سالهای اخیر شاهد آن بودیم بیشتر به تئوری هانتینگتون نزدیکتریم تا فوکویاما، هانتینگتون برای اثبات تئوری اش به دفعات به ایران و انقلاب اسلامی اشاره کرده و به اسلام به عنوان یکی از نماد های قدرت در حال پیشروی اشاره کرده است .
اگر در زمان انقلاب ایران ، دنیا و بویژه امریکا شناختی از ملایان نداشتند اما بعد از چهل سال دست و پنجه نرم کردن با این جماعت نمی توانیم بگوییم واگذاری افغانستان به طالبان شامل همان بی اطلاعی و عدم نا آشنایی از این طبقه بوده است ، بلکه به نظر نگارنده اگر قدرت های بزرگ (همانهایی که برابر حقوقی و حقوق انسانها در صفحه اول قانون اساسیشان ثبت شده ، البته برای خودشان و نه دیگر ملتها ) میخواهند همچنان به همان گونه قبلی دنیا را از نظر اقتصادی بین خود تقسیم گردانند ، میبایست سهم مذهبیون را به طریقی ادا کنند حتا اگر به قیمتی بسیار گران ، به بیانی دیگر یعنی فرستادن حقوق تمامی زنان یک مملکت به قتلگاه ، همان اتفاقی که در افغانستان افتاد.
این واگذاری خود دلیل دیگری بر اهمیت تز هانینکتون میباشد که همانا “ تقابلهای فرهنگی پیچیده تر که در آن بستر مذهبی دارای یک مکان مرکزی در روابط متضاد بین آنها را دارد” .
تا لحظات پایانی این مقاله، هنوز جنگ در اوکراین ادامه دارد و مسلمن بعد از پایان این درگیری ، مرزهای سیاسی و خط کشی های جدیدی بوجود خواهند آمد که مسلمن شبیه دوران جنگ سرد نخواهند بود و حملات لفظی و واکنشهای سیاسی وارد فاز جدیدتر و جدی تری خواهند شد که متأسفانه جهان را مجددا به دوقطب تبدیل خواهد کرد ، ولی حتمن با تقسیم بندی و یار گیری به شکل دیگری، از آنجایی هم که نقاط کور و پرسش های بدون پاسخ بیشماری از درگیری اوکراین در پیش روی داریم به سختی میتوان خطوطی از کشمکشهای آینده دنیا را ترسیم کرد.
داود احمدلو ،
۳۱ مارس ۲۰۲۲
by Davod Ahmadloo | فوریه 18, 2021 | مقالات انتخابی
اگر امروزه این رژیم اسلامی هنوز تمامی ابزار قدرت و حکومت را در اختیار دارد جای تعجبی نیست، اینمشروعیت را هر چهار سال یکبار ما با تجدید پیمان به او میدهیم، بجز بخش کوچکی از جامعه که بطورمستقیم یا غیر مستقیم نفعشان در حفظ رژیم است، بقیه از بزرگ و کوچک از هر موقعیتی برای بیانانزجارشان از رژیم استفاده کرده و او را به چالش میکشند، و این در حالی است که مردمان دیگر کشورهامیگویند که درک مردم ایران بسیار دشوار است که خیلی هم بی ربط نمی گویند، آنها میگویند چگونه است کهشما از هر فرصتی برای اعتراض به حکومت اسلامی استفاده کرده و به خیابان ها سرازیر میشوید و ازطرفی دیگر هر چهار سال یکبار بدون اینکه اجباری داشته باشید در صف های طویل، آرای خود را به صندوقهای همان دولتی که از او بیزارید میریزید، انگاری انتخاب مردم است که سر از آنها برخواهد آورد؟ از آنگذشته این حکومت اسلامی را که هر چهار سال یکبار خودتان آنرا تمدید میکنید در حال قربانی گرفتن ازفرزندان شماست و با رأی دادن به او، به نوعی خود را شریک در جنایاتش مینمایید، اینرا چگونه توجیح میکنید؟در دو دهه اول انقلاب شاید با انتخاب بد در مقابل بدتر امیدوار بودیم که شاید روزنه ای کوچک بسوی آزادیباز نماییم ، اما در دو دهه اخیر شاهد آن بودیم که رژیم چه بلایی بر سر نسل جوان که به خیابان ها آمده بودندتا شاید بتوانند سرنوشت خود را بدست بگیرند آورد ؟خصوصا در انتخابات ۱۳۸۸در جریان جنبش سبز ؟درنتیجه اگر امروز رژیم اسلامی با کمال وقاحت دم از انتخابات (بخوانید انتصابات) میزند از دولتی مجوزیاست که ما به او داده ایم . سیاست رژیم پیوسته بر این محور بوده که هرچه که ممنوعیت ندارد ، اجباری است،شاید یکی از جامع ترین تعریف ها برای توتالیتاریزم باشد ، اما هرگز نتوانست این اجبار را در مورد انتخاباتبکار بندد، چرا ؟ آیا برای نمایش دادن در انظار جهانی بوده که بگویند ما در کشورمان به حقوق مردم احتراممیگذاریم و همه آزادند که رأی بدهند یا نه ؟ رژیم هر چهار سال یکبار این بازی انتخابات نمایشی را به راهمیاندازد و دنبال سیاهی لشکر برای تجمع در مقابل صندقهای رای است تا در دید جهانیان به خود یک وجاهتقانونی ببخشد، یعنی اینکه مردم و رأی آنها فقط ابزاری است برای رژیم تا بکار خود ادامه دهد. ما در جامعهای زندگی میکنیم که بخش عظیمی از آن را زنان تشکیل میدهند ولی حق کاندیدا شدن برای ریاست جمهوریرا ندارند ، البته تنها زنان جامعه قربانی این بی عدالتی و نابرابری اجتماعی در رژیم اسلامی نیستند، اگر بهتعداد آنها چندین میلیون اقلیت های مذهبی از هر قشری را اضافه کنیم خواهیم دید که در این رژیم، فقطخانواده هزار فامیل ملایان و کار گذارانشان میباشند که با تعداد اندکشان ، این مرز و بوم را از آن خوددانسته و همچنان بدون هیچ پروایی و هیچگونه نگرانی از هر گونه پاسخگویی در مقابل مردم، سرمایه هایایران و ایرانی را به نسبت قد و قواره خود تقسیم کرده و همچنان یکه تازی میکنند.
تجربه به نگارنده نشان داده که هر بار در آستانه انتصابات ، اصلاح طلبان گوش بفرمان رژیم وارد میدان شدهتا به آن رنگ و بوی یک انتخابات واقعی را بدهند و کاندیدای مورد نظرشان(در واقع کاندیدای مورد نظر رژیم) را از صندوقها بیرون بیاورند و دوباره اکسیژن تازه ای در رگ حیات رژیم وارد کنند و باز برای مدتی، بقای یکرژیمی را که آسایش ، آرامش و حتا حقوق اولیه مردم، آخرین دغدغه آن است را تضمین نمایند.
هموطن، آیا تا کنون به خاطر داری که حتا یکی از کاندیدا های انتخابات ریاست جمهوری به قول و قرارش بعداز انتخاب شدن صادق مانده که انتخاب شخص بعدی تضمینی برای وفاداری به قولش باشد؟ حتا یک نمونه همنداریم، آیا زمان آن نرسیده که قبل از رفتن به پای صندوقی که هرگز معجزه ای از آن بیرون نخواهد آمد دو باربیندیشم؟ با علم به اینکه شخص منتخب رژیم هرگز پشتیبانی برای مردم نخواهد بود رأی دادن تنها میتواند یکبی مهری و یک به توجهی به آرمان های آزادی خواهی و برابر نگری اجتماعی جامعه ایرانی تلقی شود؟
مسئله بسیار مهمتر اینکه، تا هم اکنون کدامین یک از رؤسای جمهوری انتخابی رژیم، از اعدام آزادگان وفرزندان این خاک و بوم که به خاطر سربلندی شما و من و وطنمان ایران به پای چوبه دار برده شده اندجلوگیری کرده است ؟
هموطنان ، نگذاریم یکبار دیگر، این رژیم با طرفند اصلاح طلبی و با کشاندن ما به پای صندوقهای رأی، از ماسکویی بسازد و برای میل به اهدافش پای خود را بر آن نهد ، با اینکارمان مهر تأییدی بر رفتار حقارت بار ، ددمنشانه و غیر متمدنانه رژیم اسلامی بر شهروندان ایرانی زده ایم و با این عملمان به قانونی بودن و مردمیبودن رژیم در انظار جهانی کمک کرده ایم، اگر خود را جزئی از مردم ایران دانسته و مستحق این بی حرمتینمیدانیم، یکبار برای همیشه با رأی ندادن به این انتصابات، برای خودمان، خانواده و هموطنانمان و حفظآبروی کشورمان در نگاه جهانیان ، کرامت انسانی و شرافت زیستن در صلح و آرامش و سربلندی را به خودهدیه بنمایم.
ایران و هموطنانمان را دریابیم.
داود احمدلو ، ۱۸ فوریه 2021
by Davod Ahmadloo | فوریه 6, 2021 | مقالات انتخابی
آرمان گرایی یا خیانت ؟
اینجا طرف صحبتم عناصری نیستند که به نوعی به رژیم وصل میباشند، بلکه با کسانی و یا احزابی است که کماکان صادق ولی ناخواسته در زمین رژیم اسلامی بازی میکنند، آنهم به دلیل توهمی است که گمان دارند که میتوانند آلترناتیوی بلامنازع در مقابل رژیم قرار بگیرند و بجای اینکه در یک همسوئی با دیگر مخالفان رژیم باشند ، همچنان بر طبل خودمحوری و درون گرایی میکوبند تا مبادا برچسبی نثارشان بنمایند.
داستان افراد رادیکال و درونگرا چه در باورهای مذهبی و یا سیاسی که به آرمانهای قبلی خود پشت میکنند تازه گی ندارد. این افراد از نگاه مذهب گرایان مرتد خوانده میشوند که چه بسا فرمان به قتلشان هم بدهند، و اگر در یک حزب سیاسی باشد به آنها برچسب خائن میزنند.
ممکن است گفته شود، تغییر جهت دادن امری است عادی و همانطور که شاهدیم هر روز عدهای از چپ به راست یا بالعکس در رفت و آمدند و چه اشکالی میتواند داشته باشد؟ چون انسان قابل تغییر است و یک رهبر سیاسی هم به عنوان یک انسان از آن حق میتواند برخوردار باشد، اما تفاوتش با یک انسان معمولی در اینست که این رهبر سیاسی با پیوستن به رقیب سیاسی میتواند به نوعی به محکم تر کردن موضع آنها نسبت به حزب قبلی اش کمک کرده و همزمان میتواند باعث ایجاد عدم تعادل روحی برای حزب قبلی اش باشد. اینجاست که این سوأل پیش میآید که آیا این دلیل بسیار با اهمیت تر از مصالح مردم است؟
به نظر نگارنده، هر نیروی سوسیالیستی، چه فردی و یا چه گروهی حق دارد که اگر منافع ملی و مردمی در میان باشد به خاطر آنها سازش بنماید و بار هر نوع مسئولیتی را به گردن بگیرد و در یک بزنگاه تاریخی و به خاطر همان مصالحی که گفتیم مجبور به سازش شود ، آیا میبایست در این شرایط به او برچسب خیانت را زد؟
در نتیجه بخشی از سیاسیون با ترس از اینگونه انگ ها ترجیح میدهند در همان حال و هوای درون حزبی بمانند و بجای کار سیاسی در همان کلوپی که درست کرده اند به بازی سیاسی بپردازند، چون این دومی بمراتب کم هزینه تر از اولی است.
البته ما نمی توانیم بدنبال هدف و انگیزه ای باشیم که جنبه ایده آلیسم و خیالپردازانه داشته و آنرا دنبال نماییم، ایجاد یک جبهه واحد منوط به از خود گذشتگی و شفافیت در گفتار و عمل و همچنین در عدم خود محور بینی است، زمانیکه صحبت از اتحاد با حفظ هویت میکنیم یعنی اینکه، اگر خط و مشی کسی یا گروهی با ما همخوانی ندارد و فقط به صرف اینکه جمهوری خواه و دمکرات و لائیک است، میتواند یا میتوانیم با هم همراه شویم، حفظ هویتی را که از آن صحبت میکنیم به صراحت و روشنی تعریفش را دارد، ما نمی توانیم از کسانی که به ما ملحق میشوند امتحان ایده لوژی بگیریم که حتمن تمامی زوایای فکرشان با ما یکی باشد، اگر شرط همراهی و همکاری همان اصول اولیه دمکراسی است که در آن فرد گرایی جایی ندارد دیگر کنکاش در گذشته دیگران را چکار؟ ما مخالفین رژیم به یک خانه تکانی در نوع نگاهمان نسبت به دیگران در همه زمینه ها نیازمندیم ، اشتباهی را که چهار دهه است مخالفان رژیم تکرار میکنند اینکه عدم موفقیت خود را در دیگران می بینند، چیزی که رژیم اسلامی از ابتدای روی کار آمدنش در آن سرمایه گذاری کرده ، ماندن در این تفکر به مانند جمع شدن در زیر سقفی است که موریانه آنرا زده باشد .
آلبرت کامو میگوید: “در نهایت بشر، کاملا گناهکار نیست، تاریخ را او شروع نکرده، کاملا هم بی گناه نیست، چون آنرا ادامه داده است.”
دیگر فقر و فلاکت نای و توانی برای مردم نگذاشته، نیمی از وطن هم فاصله زیادی با خاکستر شدن ندارد، آنوقت بعضی احزاب یا افراد هنوز در فکر آنند که با که بسازند؟
“فقر آفت یک طبقه نیست، بلای یک جامعه است. فقر رنج یک فقیر نیست، ویرانی یک اجتماع است”.(ویکتور هوگو)
با این وجود هنوز بر آنم که باید “ ماند برای ساختن و نه ساختن برای ماندن”
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را اگر زمانه شکند ساز میشویم
ایران و مردمانمان را دریابیم.
داود احمدلو، ۵ فوریه ۲۰۲۱