by Farzin Khoshchin | فوریه 18, 2022 | مقالات, نوشته ای دیگر از همین نویسنده
فرزین خوشچین
چه سازم با خاری، که بر دل نشیند
چهل و سه سال از استیلای جمهوری اسلام ناب محمدی بر سرزمینمان می گذرد، اما هنوز اکثریت بزرگی از مردم ما، و حتی برخی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی، به این یا آن شکل وابسته به خرافات هستند. گونه های گوناگون اینگونه وابستگی را همگان می بینند و نیازی به برشمردن یکایک آنها نیست. بدترین نمونه هایش اینها نیستند، که برای نمونه، مردم به زیارت می روند و پای منبر می نشینند و …، بلکه بدبختی بسیار بزرگتر در این است، که لایۀ تحصیلکرده و «روشنفکر» جامعۀ ما نیز خرافی است؛ هزاران کیلومتر از چنگال اسلام ناب محمدی و الطافش به دیار کفر گریخته اند، اما همچنان فال قهوه، سفرۀ حضرت عباس، آش نذری و … را نمی توانند کنار بگذارند؛ می ترسند اگر خرافات را کنار بگذارند سوسک بشوند و از دیوار بالا بروند! از این هم بدتر، حتی در میان چپهای قدیمی هم رگه هایی از باورهای دینی را می توان پیدا کرد. مثال نمی زنم تا به کسی برنخورد.
یکی از خاطرات دوران کودکیم را می خواهم با خوانندگان در میان بگذارم: هنوز مدرسه نمی رفتم. شاید 5 یا شش ساله بودم. یک بخش از فامیل و یا آشنایان نزدیکمان بیشتر از کسانی تشکیل شده بود، که آموزگار و پزشک و سرمایه دار و … بودند و با چنین کسانی نیز ازدواج می کردند. رفت و آمد کمی هم با آنها داشتیم. یکی از میان آن دسته «فامیل» ما خاله لیلا بود، که پزشک ماما بود، یعنی تحصیلکرده و «روشنفکر» به حساب می آمد. باید هم اینگونه می بود. چشمداشت دیگری از چنین کسانی نمی توان داشت! این خاله لیلا از شوهر خودش جدا شده و سپس دلباختۀ یکی از دکترهای همکارش شده بود. اما آقای دکتر به او اعتنا نمی کرد، نه اینکه خاله لیلا زشت و بدهیکل باشد، اتفاقا برعکس بسیار هم تو دل برو بود.
یک بخش دیگر از فامیلهای ما، که بازهم بیشتر فامیلهای مادری من بودند و یا آشنایان و دوستان فامیلهای ما بودند، که از قدیم مانند فامیل با یکدیگر رابطه داشتند. در میانشان هم آدمهای سادۀ کارگر، هم یک آخوند به نام ملا ستلی (ستارعلی) با تعاریف بسیار خنده دار از منبرهایش و یک دعانویس به نام ملا عباس هم بودند، که از همان قره باغ همراه فامیل به ایران کوچیده بودند. خانه شان دور بود، مخصوص و عباسی. از ایرانمهر تا آنجا با درشکه می رفتیم. هنوز از آسفالت، لوله کشی آب و برق خبری نبود. تا جوادیه هم با درشکه می رفتیم. آنجا مرکز فامیلهای مادری من بود.
یادم هست خاله لیلا از مادرم خواسته بود نزد ملا عباس برود و برای انداختن مهرش به دل آقای دکتر دعا بگیرد. تصورش را می کنید؟ خانم دکتر تحصیلکرده دست به دامن دعانویس شده بود! یکی از روزها مادرم با دایی ام دست مرا گرفتند و درشکه سوار شدیم و به جوادیه رفیتم. خانۀ ملا عباس عوض شده بود. ما را نزد یکی دیگر از فامیلهایمان، به مخصوص فرستادند. او نشانی خانۀ ملا عباس را را بما داد. دوباره درشکه سوار شدیم و به خانۀ ملا عباس در عباسی خاکی رفتیم.
ملا عباس از ملا بودن، تنها چیزی، که داشت یک عبای قهوه ای بود، که من برای نخستین بار می دیدم. یک شیشه دوات و چند تا قلم نی و یک قلمتراش و چند تا طاس و رمل و اسطرلاب و … کنار میز کوچک تاشویی، که فقط جای یک کتاب را داشت گذاشته بود. روی زمین، چهارزانو می نشست و کتاب را ورق می زد، گاهی روی میز کوتاهی دفتری را باز می کرد، چیزی می نوشت یا می خواند. حرکاتش برایم بسیار شگفت آور بودند. با چند تا از این حرکات ما را مبهوت کرد و پس از خواندن دعایی زیر لب، چند تا استکان چای از قوری روی سماور برایمان ریخت و کاسه ای از نقل و کشمش را جلویمان گذارد و دستور داد دو تا استخوان کتف پاک شدۀ گوسفند را با چند متر پارچۀ تنزیب، همراه مقداری پول برایش بیاوریم تا روی آن استخوانها دعا بنویسد.
هفتۀ پسان، که با استخوانها، پارچۀ تنزیب و مشتی اسکناس به خانۀ ملا عباس رفتیم، او ابتدا از ابریقی مسین مشت مشت آب توی دستش می ریخت و همراه با وردهایی، که زیر لب می خواند، آب را از بالا روی استخوانها می ریخت طوریکه توی کاسۀ مسی جمع می شد. سپس استخوانها را با شعلۀ شمع داغ کرد تا خشک شوند، و پس از آن با قلم و دوات به نوشتن دعاهایی در همه جای استخوانها پرداخته و پارچۀ تنزیب را دورشان پیچید و آنها را با مهری، که کلمه های عربی و جادویی داشت، مهر کرد. بدینسان بخش آسان و بی خطر عملیات دعانویسی به پایان رسید. پول را شمرد و زیر تشکچه اش گذاشت و ما را بدرقه کرد.
عملیات بالاتر از خطر آغاز شده بود: دم دمای غروب بود، راهی گورستان مسگرآباد شدیم- من پسرکی پنج ساله، مادرم و دایی ام، که هیچ هم تنومند و بزن بهادر نبود. به گورستان، که رسیدیم هوا کاملا تاریک شده بود. یادم هست، که هوا سرد بود و باد هم می وزید. شاید پاییز بود. در گورستان پرنده پر نمی زد و چشممان بیش از دو سه متر جلوتر را نمی دید. ترسان و لرزان رفتیم به اعماق گورستان. ماموریت ما این بود، که گوری قدیمی را پیدا کنیم، که یک طرفش ریزش کرده و سوراخ باشد. استخوانها را می بایست در چنان گوری می تپاندیم. ترسان و لرزان به دنبال یافتن چنان گوری بودیم. جنها از هر طرف ما را احاطه کرده بودند. ارواح پچ پچ کنان از یکدیگر می پرسیدند: اینها کیستند و با چه کسی کار دارند؟ سرانجام گوری قدیمی را پیدا کردیم، که یک طرفش سوراخ شده بود و درست یادم است دایی ام با صدایی لرزان به مادرم گفت: «تاپتدیم! تز اول!سیومیوکلاری ور گئوریم»! (پیدا کردم! زود باش، استخوانها را بده ببینم)! مادرم استخوانها را از زیر چادرش در آورد و به برادرش داد. دایی آنها را توی سوراخ قبر فرو کرد، اما سوراخ بزرگ نبود و مجبور شد چند بار با لگد استخوانها را به درون گور بفرستد، انگار می ترسید مردۀ خفته در گور پایش را بگیرد و بپرسد: چکار می کنی؟ این استخوانها چیستند، که توی گور من فرو می کنی؟
ماموریت بالاتر از خطر انجام شد، هنگامیکه ترسمان چندین برابر شده بود و نمی دانستیم از کدام طرف برویم تا زودتر از گورستان بیرون برویم. راستش نمی دانم چرا من کمتر از دایی و مادرم ترسیده بود. شاید به این خاطر بود، که معنی روح و جن و …. را نمی فهمیدم و نمی دانستم چه خطری ما را تهدید می کند!
به بیرون گورستان رسیدیم و با آنکه در خیابانها هیچکس نبود و باد سردی هم می وزید، هیجان و ترسمان فروکش کرد و رفته-رفته نیست شد.
فردای آنشب خبر انجام موفقیت آمیز عملیات را به لیلا خاله دادیم. لیلا خاله شاداب تر از همیشه شده بود. یک هفته گذشت، یک ماه گذشت، یک سال گذشت، اما آقای دکتر هیچ اظهار علاقه ای به لیلا خانم نکرد. شاید آقای دکتر هم گردی، چیزی از دعانویس دیگری گرفته بود تا در برابر این احساس مقاومت کند: « ٱلَّذِى يُوَسْوِسُ فِى صُدُورِ ٱلنَّاسِ ، مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ ».
حالا شما، که در دیار کفر از چنگ اسلام نازنین فناهنده شده اید، فال قهوه و سفرۀ حضرت عباس و آش نذری یادتان نرود!
by Farzin Khoshchin | فوریه 13, 2022 | مقالات, نوشته ای دیگر از همین نویسنده
فرزين خوشچين
منطق تروريسم ايرانی-1
آنارشيستها و سوسياليستهای تخيلی تقريبا در همۀ کشورها يافت می شده اند. هرچه صنعت و در پی آن، شکلگيری طبقۀ کارگر و ساختار اقتصادی-اجتماعی کشور ضعيف تر و عقب مانده تر باشد، به همان اندازه، و شايد هم بسيار بيشتر، قدرت و نفوذ آنارشيسم و سوسياليسم تخيلی در بين قشر تحصيلکرده و به اصطلاح «روشنفکر» جامعه بيشتر خواهد بود. و اين بيماری واگيردار در بدن رهروان چنين مکتبی گاه تا پايان عمرشان خواهد ماند.
اينک سالهاست، که نه گروندگان به عمليات چريکی به عمل در اين زمينه می پردازند، و نه هواداران احساسی چنين جريانی. تنها گاهی گداری سخنی، مقاله ای، گردهمايی و يا کارناوالی از ايشان در گوشه و کنار ديده و يا شنيده می شود. زمانه با اين شيوۀ مبارزه تعيين تکليف کرده است، اما فعالان سياسی ما تا امروز از ديدگاه تئوريک، به نقد اين گرايش نپرداخته و بيشتر کوشيده اند با اين نگرش انحرافی، با بی اعتنايی روبرو شوند- گرچه خود نيز می دانند نقد اين ديدگاه، يکی از تکاليف مهم جامعۀ سياسی کشور ماست، با اين مقوله و امکان ويرانگريهايش در آينده، با تاکتيک «انشالله گربه است» برخورد می کنند. هم از اين روی است، که اين آتش زير خاکستر، امکان دارد در فرصتی ديگر به سوزاندن گوشه ای از کشورمان پرداخته و زيانهايی را به بار آورد-بويژه که هر از گاهی نمايندگان چنين گرايشی به زير اين آتش نيمه جان فوتی می کنند. با آنکه ديدگاه چريکی هرگز نخواهد توانست به خط مشی مسلط در جنبش چپ تبديل شود-دست کم می توان اميدوار بود، که چنين نشود-، هم اکنون، و هم در آينده، نيروهايی را به هرز می برد و خواهد برد: همينکه من و شما نيرو و وقت خودمان را برای پژوهش، نقد، مطالعه و کنکاش در اين زمينه تلف می کنيم، خودش «به هرز رفتن نيروها» می باشد. با اينهمه، مجبوريم برای جلوگيری از زيانهای بيشتر، پنبۀ اين خط مشی آنارشيستی را زده و آنرا در عرصۀ تئوريک، کاملا شکست دهيم. بايد بتوانيم روان اجتماعی کشورمان را در برابر همۀ جلوه های تروريسم رخنه ناپذير کنيم. اين موضوع بويژه در آينده ای نزديک بسيار سخت و زيانبار خواهد شد، اگر همه، و يا اکثريت قريب به اتفاق مردم کشورمان با اين ديدگاه آنارشيستی مرزبندی نکرده باشند، زيرا اين تنها مشکل چپها نيست، بلکه راستها و مسلمانهای افراطی نيز بسيار به چنين شيوه ای گرايش نشان می دهند. از همين روی، زدودن چنين ديدگاهی از روان اجتماعی چپ ميهنمان، لاجرم تاثير خود را بر گرايشهای راست و مذهبی نيز خواهد گذارد. من نگارنده نگران آينده ای نزديک هستم، که ترور و بمبگذاری مانند عراق در ايران هم تکرار شود. و اين موضوع بويژه از اين روی اهميت دارد، که چپ تروريست دوران گذشته-سازمان چريکهای فدايی و پيکار- هنوز هم ايدئولوژی آنارشيستی گذشتۀ خودش را نقد نکرده است، که هيچ، به چنان گذشتۀ ويرانگری نيز می بالد. توجه داشته باشيم، که حتی نمايندۀ سازمان اکثريت در سالگرد سياهکل از آن رويداد به سود گرايش راست توده ايستی خودش سوءاستفاده می کند. همۀ گرايشهای فدايی به اين امامزاده دخيل بسته اند و می پندارند با مشتی هوادار ناآگاه و نادان طرف هستند. مسلما، ايستادگی و مبارزه با حکومت کودتايی و وابستۀ شاه نمی تواند نشانۀ درست بودن ايدئولوژی اين جريانها نيز باشد، چنانکه ديديم، نيروهای مذهبی و طرفدار خمينی از موضعی ارتجاعی با نظام پادشاهی مخالفت می کردند. اين دو سازمان چپ و نيز مجاهدين خلق، تروريسم را به عنوان اصلی ترين روش مبارزۀ خود برگزيده بودند. در اينصورت نيز، اين سازمانها تا زمانی، که به نقد ريشه ای ايده های گذشته نپرداخته اند، به هيچ عنوان نمی توانند خودشان را از زير بار پيامدهای ايدئولوژيک-عملياتی خودشان رها کنند. بسنده نيست، که چون زمانه دگرگون شده است، چون افراد اين سازمانها پير شده اند و … چون اين سازمانها امروزه به تاکتيک ترور نمی پردازند، اين سازمانها را سازمانهايی «تروريستی» نناميم. افراد اين سازمانها اينک مسئول هستند، که گذشتۀ خود را به نقد بکشند، نه اينکه به افتخار به همان گذشتۀ تروريستی خودشان ادامه دهند، ميتينگ و کارناوال درست کنند، هنوز هم خودشان را دارای همان انديشه های «هم استراتژی، هم تاکتيک» معرفی کنند، و در عين حال، خودشان را سازمانی دمکراتيک و دلبسته به پارامترهای سکولاريسم، حقوق بشر، دمکراسی و فعاليت در بين تودۀ زحمتکشان نيز معرفی نموده و خودشان را سازمانی تروريستی به شمار نياورند، و در عين حال، پل بازگشت به سوی همان آچار فرانسه را برای هميشه قابل استفاده گذارده باشند، و باز در عين حال، خودشان را مارکسيستهای آگاهی نيز به شمار آورند، که امروزه به منابع عظيمی از ادبيات مارکسيستی دسترسی داشته و آنرا مطالعه نيز کرده اند و با اينهمه، مارکسيسم را در همان فرمول آچار فرانسۀ مسعود احمدزاده خلاصه می کنند!!!
پس از کارناوالی، که چريکهای فدايی در کانادا براه انداختند، خانم اشرف دهقانی بتازگی «ضرورتی» را حس کرده و به خيال خودش «پاسخی» نيز بدان نگاشته است، که تنها محفل کوچک و درخود فرورفتۀ وی را خرسند می کند، نه تودۀ جوانان و فعالان سياسی کشورمان را-گرچه در آغاز نوشتارش می خوانيم:«پیشاپیش بگویم که خطاب من در این مقاله نسل جوان مبارز ایران خواهد بود». اينگونه، که پيداست، اين نوشتار خانم اشرف دهقانی به مناسبت 40-مين سالگرد بنيانگذاری سازمان فدايی نگاشته شده بود، که اکنون با ديرکردی چندماهه در برخی سايتها پخش شده است. اما ببينيم موضوع اين نوشتار چيست.
اين چريک قديمی فرنام نوشتار خود را تا اندازه ای، که در توان و تطابق با «منطقش» بوده است، غلط انداز برگزيده است-يعنی از همان آغاز، همت والای خود را به خاک پاشيدن به چشم خواننده گماشته است:«از پاسخ به ضرورت زمان تا گسست از تئوری»! بله، فرنام نوشتار اين نويسنده چنين است، اما انتظار ديرينۀ افتادن اين رفيق و رفقای ديگر چريک فدايی به راستای منطق، انتظاری بيهوده است. نبايد گول چنين فرازهايی را خورد. نبايد پنداشت، که ضرورت زمانه اين چريک پير را به نقد تئوری چپ اندر قيچی گذشته واداشته است- برعکس، منظور اشرف دهقانی اشاره به «گسست» ديگران از تئوری آچار فرانسه می باشد. اشرف دهقانی از «تجربه ای تاریخی از چریکهای فدائی خلق در دهۀ 50» سخن می گويد، اما در سخن وی همچنان جيرجيرکنان، بر همان پاشنۀ کهنه و زنگزده ای می چرخد، که آوای گوشخراش و حزن انگيزش حتی گوشهای همين چريک پير را نيز می آزارد. اين است، که او در اين نوشتار و با چنين فرنام غلط اندازی، خجلتزده، تا نيمۀ راه را برای نقد ديدگاههای اتوپيستی-آنارشيستی خود و رفقايش پيموده، اما با سرعتی ده برابر، راه رفته را به همان آغاز اتوپيسم بنيادی خودش بازگشته است. چه سفر سخت و توانفرسايی!!!
اشرف دهقانی می گويد: «امروز نیز با همه محدودیت های شرایطی که در آن قرار دارم وظایف مبارزاتیم را در تشکیلاتی پیش می برم که کماکان به همان آرمان های انقلابی چریکهای فدائی خلق در دهه 50 پایبند است.
کدام آرمانهای انقلابی؟ اشرف دهقانی مدعی است: «ارتقای آگاهی انقلابی طبقه کارگر و کل توده ها و متشکل کردن آنها وظیفه ایست که بردوش انقلابیون کمونیست قرار دارد و کمونیست های فدائی نیز این وظیفه را در طول فعالیت های خود با شدت و جدیت تمام و با هر چه در توان داشتند از طریق پخش اعلامیه، انتشار جزوه و کتاب، استفاده از رادیو برای آگاهی دادن به مردم و کوشش در متشکل کردن کارگران و دانشجویان و غیره انجام می دادند. کسی نمی تواند منکر شود که اتفاقاً در خود سال 50 درست در هنگام پخش اعلامیه بود که بین رفقا علیرضا نابدل و جواد سلاحی با نیروهای رژیم شاه درگیری مسلحانه پیش آمد و منجر به جان باختن رفیق سلاحی و زخمی شدن رفیق نابدل و سپس دستگیری و اعدام او گردید».
با خواندن اين گوشه از سخنان اشرف دهقانی، به نظر می رسد خط مشی سازمان چريکهای فدايی صرفا تبليغ و ترويج از راه پخش اعلاميه، جزوه، کتاب و برنامه های راديويی(!) بود، و تنها در مواردی، که نيروهای پليس و ساواک به افراد اين سازمان حمله کرده و مانع کارشان می شدند، ايشان هم دست به اسلحه می بردند. خانم دهقانی عامدانه فراموش می کند، که نخستين اقدامهای «انقلابی» رفقا از اين دست بودند: حمله به پاسبانها برای خلع سلاح آنها، حمله به کلانتری قلهک، زدن بانک و … تا عمليات فاجعه بار سياهکل. و اتفاقا، احمد زبيرم در جريان بازگشت از يکی از همان عمليات محوری مسلحانه، زخمی شده بود. اشرف دهقانی در اينجا مدعی شده است، که سازمان چريکها در دوران شاه به «ارتقای آگاهی انقلابی طبقه کارگر و کل توده ها و متشکل کردن آنها» پرداخته بود!!!
با خواندن اين نوشتار خانم اشرف دهقانی، به ياد نقد جالب گئورگی والنتينوويچ پلخانوف-«منطق تروريسم روسی»- افتادم، که اتفاقا همين مواضع خانم اشرف دهقانی و کلا، ديدگاه چريک فدايی را به نقد کشيده است-گرچه فاصلۀ زمانی اين دو نوشتار بيش از يک سده می باشد. مقايسۀ سازمان چريکهای فدايی خلق ايران و سازمانهای تروريستی نارودنيکی بسيار بجا و درست است-هرچند، که نارودنيکها مخالف مارکسيسم بودند، و فدائيان خلق ادعای دستيابی به اورتدوکس ترين برداشت از مکتب مارکس را داشته اند. پلخانوف در نقد خودش منطقی را نشان می دهد، که گروه تروريستی «اسوابودا» از آن پيروی می کند. مقايسۀ اين گروه تروريستی برامده از سازمان اس.ار. با سازمان چريکهای فدايی، از روز نخست بنيانگذاريش تا انشعابهای گوناگون چپ اندر قيچی، مقايسه ای بسيار آموزنده است.
اشرف دهقانی فراموش کرده است، که چند سطر بالاتر مسالۀ اصلی چريکها را آگاهی رساندن به مردم از راه پخش اعلاميه، جزوه و برنامۀ راديويی برشمرده بود، اما در اينجا می گويد: «اگر مبارزات دهه 50 را معیار قرار دهیم، می بینیم که مبارزه مسلحانه، شکل اصلی مبارزه کمونیست های فدائی در این دهه بود و این طور نیست که آنها فقط مبارزه مسلحانه کرده و از انجام شکل های دیگر مبارزه غافل یا نسبت به آنها بی توجه بودند.
ولی منطقی، که مبارزۀ مسلحانه (يعنی عمليات تروريستی، بانکزنی، بمبگذاری و …) را توجيه می کند چگونه منطقی است؟ اشرف دهقانی می گويد:
«کمونیست های فدائی به طور خلاصه می گفتند که در شرایط دیکتاتوری در ایران، “مبارزه مسلحانه، آن شکل از مبارزه است که زمینه آن، مبارزه همه جانبه را تشکیل می دهد و تنها در این زمینه است که اشکال دیگر و پر تنوع مبارزه ضروری و سودمند می افتد” ( نقل از رفیق مسعود احمدزاده، “مبارزه مسلحانه هم استراتژی، هم تاکتیک”، صفحه 107 قطع جیبی).
يعنی متشکل کردن کارگران در سنديکاها، نوشتن مقالات، برنامه های راديوی کذايی، که به مرحلۀ بهره برداری نرسيده بود، مطالعه و پژوهش، تبليغ و ترويج، تظاهرات، ميتينگ و …تنها در صورتی ضروری و سودمند می افتند، که مبارزۀ مسلحانۀ تروريستی آغاز شده باشد. اين جملۀ تئوريسين معروف و مبتکر آچار فرانسه را اگر به زبان ساده بيان کنيم، اينگونه می شود: مبارزۀ مسلحانه (بخوان عمليات تروريستی، که لازمۀ آن زندگی در خانۀ تيمی و مخفی بودن است، که لازمۀ اينگونه زندگی کردن نيز دور بودن از مردم و محيط کار و زندگی زحمتکشان است) تنها شکل مبارزه است، که با همۀ محدوديتهايی، که برای رهروان خودش پيش می آورد، که از آنجمله، دسترسی نداشتن به ادبيات مارکسيستی می باشد، همواره مبارزه ای همه جانبه است؛ يکی از جنبه های گوناگونش را نيز می توان بانکزنی مسلحانه به شمار آورد، که برای گذران زندگی مبارزانی لازم است، که چون به زندگی مخفی روی کرده اند، نمی توانند کار کرده و دستمزدی به دست آورند. اين رفقای تئوريسين فراموش می کنند، و يا اصلا به فکرشان هم نمی رسد، که اينگونه شيوۀ زندگی-زندگی چريکی در خانه های تيمی و بانکزنی برای تامين مخارج- برابر است با لمپنيزاسيون اعضای سازمان. جنبۀ ديگرش ترور است، که نقش اصلی و محوری را بازی می کند و همۀ فعاليتهای سازمان در خدمت به اجرا درآوردن اين بخش از «وظايف» رفقا می باشند. همين تاکتيک ترور هم در خدمت «بيدار کردن مردم» و تبليغ عليه رژيم حاکم می باشد، که اعلاميه های توضيحی نيز در خدمت توجيه و تبليغ همين عمليات می باشند. افزون بر اين، اشرف دهقانی امروز ديگر نمی تواند آگاه نباشد، که دقيقا در شرايطی، که پس از آغاز جنبش چريکی در زمان شاه پيش آمد، خفقان و سرکوب دولتی شدت بيشتری گرفت و زمينه برای رساندن آگاهيهای اجتماعی به زحمتکشان و متشکل کردنشان در سازمانهای صنفی مستقل خودشان با دشواری بيش از پيش روبرو شده بود. امروز ديگر آن فعال سياسی قديمی اگر وجدان داشته باشد، به اين اشتباه بزرگ اعتراف می کند. اما برای اشرف دهقانی، مهمترين چيز همانا ادامۀ دکان-بازار سياسی خودش می باشد. و نکتۀ بسيار مهمی در همين بحث پنهان است: معمولا بسياری اين تحليل درست را مطرح می کنند، که رژيم پادشاهی در چند سال آخر حکومت خودش جو خفقان و سانسور را بسيار سنگينتر کرده بود و در حاليکه مردم نمی توانستند آزادانه کتاب بخوانند و با سياست آشنا شوند، مساجد پرشمار کشور تبديل به مراکز جذب مردم و فراهم آورندۀ نيروهای طرفدار خمينی شدند. اين تحليل درست است و بسيار هم به حقيقت نزديک است. اما، اين تنها نيمی از حقيقت است، که وظيفۀ پنهان کردن نيمۀ مهمترش را بر عهده دارد. نيمۀ مهمتر حقيقت اين است، که رفقای چريک مجاهد و فدايی با عمليات خودشان به فراهم آمدن جو سرکوب و اختناق بسيار شديد ياری رسانده بودند، اما امروز بازمانده های همان جنبش ويرانگر چريکی-بلانکيستی از خودشان سرسوزنی انتقاد نمی کنند. در کوتاه سخن: از ديد اين رفقا، عمليات مسلحانه، همانا آچار فرانسه ای است، که به هر پيچ و مهره ای می خورد و در هر شرايطی تجويز می گردد-هم برای فراخواندن مردم به گرويدن به چنين تاکتيکی به کار می آيد، و هم خودش مهمترين بخش فعاليتهای سازمانی می باشد. اشرف دهقانی و چريکها فراموش می کنند، که هر سياستی بستگی به شرايط زمان و مکان دارد، بستگی به آمادگی نيروها دارد، بستگی به روحيه و وضعيت مردم دارد. اشرف دهقانی اعتراف می کند:
«مسلماً صحت و سقم یک تئوری تنها در پراتیک محک می خورد- چرا که تنها پراتیک معیار حقیقت است. با این دید در بررسی تئوری و پراتیک چریکهای فدائی خلق ما با دو امر متفاوت روبرو هستیم. از یک طرف بخشی از تئوری آنها خصوصاً در ارتباط با مبارزه مسلحانه توده ای هیچوقت از طرف خود چریکهای فدائی به فعل در نیامد، و از طرف دیگر واقعیت این است که تا آنجا که به آن تئوری عمل شد (در رابطه با راهگشائی مبارزه و کسب دست آورد های انکار ناپذیر و تأثیر گذاری های مثبت آنها در جامعه و در پیشرفت تاریخ) جریان عمل، بر صحت تئوری چریکهای فدائی خلق مهر تأئید زده است».
مثل روز روشن است، که نه «صحت»، بلکه «سقم» تاکتيک و استراتژی چريکی به اثبات رسيده است. نه سازمان چريکها در دوران شاه توانست با مردم ارتباط برقرار کرده و جنبش سرتاسری را راه اندازی کند، و نه عمليات آمل موفقيت آميز و آزادکننده بود، نه در جنبش کردستان چنين چيزی ديده شد. خود اشرف دهقانی همين را می پرسد:
حال یک سئوال بجا این است که چرا در مرحله بعد از سقوط رژیم شاه، با وجود آن همه اقبال وسیع مردمی که در اثر جانفشانی های کمونیست های فدائی بدست آمده بود، سازمانی که تحت نام “سازمان چریکهای فدائی خلق ” فعالیت می نمود و نیروی مادی عظیمی در اختیار داشت نتوانست نقش انقلابی ای که از او انتظار می رفت را در جامعه ایفا کند؟
و اما بسيار جالب است هنگامی، که رفيق اشرف دهقانی از ديالکتيک هم برای چاشنی سخنان خودش بهره برداری می کند! بله، ديالکتيک:
«یک اصل دیالکتیکی مشعر بر آن است که یک پدیده همواره در حرکت بوده و مدام تغییر می یابد. به همین دلیل آنچه دیروز نو به حساب می آمد روز دیگر به کهنه تبدیل شده و امری تازه جایگزین آن می شود. حال اگر براساس این اصل به شرایط نوینی که با آغاز و پی گیری مبارزه مسلحانه در جامعه در اوایل دهه 50 بوجود آمده بود توجه کنیم، خواهیم دید که این شرایط، دیگر همانی نیست که در آثار اولیه چریکهای فدائی خلق مورد توصیف قرار گرفته بود».
واقعا، که حرکت بيضی وار اشرف دهقانی بسيار تماشايی است. او ظاهرا به جلو حرکت می کند، خط قوصی بيضی او را می فريبد؛ او می پندارد در خط راست و به جلو در حرکت است. اما هر گام او در راستای چرخشی است برای بازگشت به گذشته؛ او از اصل تغيير ديالکتيکی نتيجه می گيرد، که همه چيز بايد به همان نقطۀ حرکت اوليه بازگردد-به عمليات مسلحانه. چرا؟ چون شرايط تغيير يافته است. ديگر از اين بهتر نمی شود اصل دگرگونی پذيری ديالکتيک را به خدمت دگماتيسم دراورد. اعتقاد راسخ به آچار فرانسۀ مسعود احمدزاده در همين است.«ديالکتيک» در فلسفۀ چريک فدايی همين حرکت بيضی وار ظاهرا رو به جلو است؛ چريک فدايی برای اين دست به ترورهای جدا از توده می زند، که شرايط را تغيير دهد، و آنگاه نيز، که شرايط در اثر بسياری از کنشها و واکنشهای ديگر، تغيير کرده و کاملا دگرگون شده است، باز هم به همان عمليات تروريستی کهنه شده می چسبد و می پندارد، که فرجودی در اين آچار فرانسه هست. واقعا نمی شود با چنين کسانی، که فسيل شده اند، از منطق سخنی راند.
و اما، منطقی، که همۀ اين تئوری بافيها بر آن سوار می شوند چگونه است؟ چند فراز از سخنان خانم اشرف دهقانی را با هم از نظر می گذرانيم. اشرف دهقانی بارها تکرار کرده است، که چريکهای فدايی در ان زمان به «نيازهای جامعه پاسخ گفته بودند». نيازهای جامعه چه ها بودند؟ آموزش و پرورش؟ پيشرفت صنايع و کشاورزی و ايجاد کار برای مردم؟ آموزش پيشه و فن؟ گشايش دانشگاههای بيشتر؟ اصلاحات در روش ادارۀ کشور؟ آشنا کردن مردم با اقتصاد، جامعه شناسی، منابع طبيعی کشور، برپايی سنديکاها و انجمنهای مستقل زحمتکشان و …؟ نه، هيچکدام از اينها نياز جامعۀ ما نبود. نياز جامعۀ ما در سالهای پايانی حکومت محمدرضا شاه، انجام عمليات مسلحانه از سوی چند تن قهرمان و برای نشان دادن «ضربه پذيری» رژيم بود. و چون اينگونه عمليات همانند آچار فرانسه است، در هر شرايط و برای هر کشور نيز قابل پياده شدن می باشد.اين است لب مطلب منطق اشرف دهقانی و رفقايش. البته، انشعابهای راست و چپ فدايی همه و همه از همين منطق و توجيه بهره می گيرند. تکيه بر احساسات آوانتوريسم انقلابی، بهترين پشتوانۀ کسانی است، که «انقلاب بازی» می کنند و برای خودشان دکان-بازار سياسی برپا کرده اند. برای اين اشخاص، رسيدن به آمال و آرزوهای چريکهای صادق گذشته، ديگر مطرح نيست. اينها شهرفرنگ داستان چريکی را بر دوش گرفته و از اين راه نان می خورند. به چند جملۀ «منطقی» از اشرف دهقانی توجه کنيم:
«اعمال قدرت انقلابی از طرف مبارزین مسلح بر علیه رژیم سرکوبگر شاه ، مردم به عینه دیدند که علیرغم شرایط شدیداً دیکتاتوری و اختناق حاکم بر جامعه، مبارزه امکان پذیر است…
«در آن روزگار علاوه بر انجام کار آگاه سازی و افشاگری های سیاسی از طرف کمونیست های فدائی، انجام عملیات مسلحانه بر علیه رژیم و سرمایه داران، حمله به مراکز ستم و سرکوب و یا حتی مقاومت مسلحانه انقلابیون در خیابانها در مقابل مأموران مسلح رژیم یا به هنگام محاصره خانه هایشان، و همچنین پخش شدن خبر مقاومت های قهرمانانه شان در زیر شکنجه ها و برخورد تهاجمی زندانیان سیاسی در زندان ها، همه و همه خود کاملاً نقش آگاه گرانه و تشویق مردم به مبارزه را داشت…
«در تئوری چریکهای فدائی خلق (این تئوری توسط رفقا پویان و احمدزاده تدوین شده) گفته شده بود: “در شرایط کنونی هر مبارزه سیاسی به ناچار باید بر اساس مبارزه مسلحانه سازمان یابد و تنها موتور کوچک مسلح است که می تواند موتور بزرگ توده ها را به حرکت در آورد. شرایط ذهنی انقلاب در طی عمل مسلحانه، به کمال شکل خواهد گرفت. پیشرو واقعی، پیشروئی که پیوند عمیق با توده ها دارد و قادر به برانگیختن و هدایت وسیع توده باشد تنها در طی عمل مسلحانه، در جریان کار سیاسی- نظامی می تواند بوجود آید” (نقل از کتاب رفیق مسعود احمدزاده صفحه 133، قطع جیبی).».
بله، جزوۀ مسعود احمدزاده به قطع جيبی. برای آنکه همچون قرآن جيبی هميشه همراه اين رفقا بوده و آنرا واژه به واژه از بر کنند، مانند مزامير داوود، مانند وردهای کاهنان بودايی. همانگونه، که به هيچ ملايی نمی توان فهماند، که قرآن را با ديدی ماترياليستی و دانشورانه بررسی کند، به اين رفقا هم نمی توان فهماند، که کتاب آچار فرانسۀ مسعود احمدزاده، بسيار ضعيف نوشته شده است و از هيچ استدلال محکمی برخوردار نيست، و حتی آنجا، که از لنين برای تاييد خط مشی ترور شخصی گفتاورد می کند، متوجه نيست، که جمله های بسيار بهتری را می شود از لنين در تاييد خط مشی ترور گفتاورد نمود. و اصلا به فکر اين رفقا نمی رسد، که مسعود احمدزاده ای بسا خود کتاب لنين را در اختيار نداشته، و بلکه به تکرار گفتاوردهای کسانی همچون رژی دبره دست زده است. احمدزاده متوجه نبود، که درست از هنگامی، که پيشاهنگ با موتور کوچک خودش به خانۀ تيمی می خزد، ديگر از «پيوند عميق با توده ها» سخنی هم نمی تواند در ميان باشد. چريکی، که نه خودش از نظر تئوريک ساخته و پرداخته شده است و نه وقت و امکانش را دارد به خودسازی بپردازد، چگونه می تواند از نهانگاه خود به سازماندهی و رهبری توده ها بپردازد؟ متاسفانه آن رفقای فدايی فدای آرمانی شدند، که تنها با دادن جانشان به تجربه اش دست پيدا کردند، و امروز کسانی بر همان سرنا می دمند، که خودشان هم بخوبی می دانند، که اين تبليغات تنها برای ادامۀ دکان-بازار سياسی خودشان مفيد است، نه برای آگاهی و سازماندهی زحمتکشان.
دربارۀ اثر پويان-«ضرورت مبارزۀ مسلحانه و رد تئوری بقاء»- تنها به اين نکته اشاره می کنم، که در اين جزوه از هيچ منبع تئوريکی سخن نرفته است و نويسنده صرفا از روی برداشتهای خودش از مارکسيسم(يعنی لنينيسم) بافندگيهايی کرده است تا تز خودش را اثبات کند.
ولی اشرف دهقانی دروغهای آشکاری هم می گويد:
«اما پس از آغاز مبارزه مسلحانه در سال 49، انقلابیون در پرتو کار سیاسی- نظامی خود موفق به ایجاد تشکل های انقلابی پایدار و مؤثر در سرنوشت سیاسی جامعه شدند».
تشکل های انقلابی پایدار و مؤثر در سرنوشت سیاسی جامعه؟ آنهم در پيوند تشکيلاتی با سازمان زيرزمينی چريکی؟!! کدام تشکلها؟
«این تجربه، یکی از مهمترین و ارزشمند ترین دست آوردهای مبارزاتی جنبش مسلحانه و چریکهای فدائی خلق برای مردم مبارز ایران است. ثابت شد [توجه کنيد! ثابت شد] که در شرایط سلطه یک دیکتاتوری شدیداً و وسیعاً قهر آمیز تنها با توسل به قهر انقلابی و با انجام مبارزه سیاسی- نظامی می توان تشکل انقلابی مورد نیاز در جامعه برای پیشبرد مبارزات مردم بر علیه دشمنانشان را بوجود آورد. علاوه بر بجا گذاشتن این تجربه، نیروی متشکل انقلابیون مسلح، در همان زمان در شکل گیری و تقویت شرایط ذهنی انقلاب نقش به سزائی ایفا نمود و توانست مردم را به صحنه مبارزه بر علیه رژیم شاه بکشاند. این موتور کوچک همچنین راه اصلی مبارزه با دشمن را نیز به مردم آموخت، به طوری که وقتی در سال 57، نیروی عظیم توده های انقلابی یعنی همان موتور بزرگ به حرکت در آمد، با حمله به زرادخانه های رژیم شاه و کوشش در مسلح کردن خود- همانطور که از پیشاهنگان مسلحش یاد گرفته بود- قیام 22-21 بهمن را برپا ساخت».
در 22 بهمن خواهی-نخواهی کار به نبرد مسلحانۀ مردم با رژيم شاه کشيده می شد، چه سازمان چريکی وجود می داشت، چه وجود نمی داشت.
اشرف دهقانی با برخوردی روانشناسانه، ابتدا چيزی را به خواننده القاء می کند، که به اثبات نرسيده است، بلکه وارونۀ آن درست می باشد. سپس بر همان پايۀ دروغين، داستانی از سازماندهی تودۀ مردم و رهبری مبارزۀ مسلحانۀ آنها را از خود جعل می کند: «واقعیت غیر قابل انکار این است که سازمان چریکهای فدائی خلق با پاسخ دهی به نیازهای جامعه در یک مرحله از جنبش…» واقعا آيا نياز مردم ما در دوران پيش از انقلاب بهمن 57 دستيابی به آگاهی های سياسی-اجتماعی بود، دستيابی به سازمانها و نهادهای دمکراتيک و صف مستقل زحمتکشان بود، يا شنيدن اخباری دربارۀ عمليات تروريستی و زندانی و اعدام شدن چريکها؟ اشرف دهقانی ايجاد فضای خفقان بيش از پيش سنگين را اينگونه وارونه معرفی می کند: « که منجر به ایجاد فضای مبارزاتی در جامعه و روی آوری توده ها به صحنه مبارزه شد و همچنین طی آن استحکام تشکیلاتی اش تضمین گردید، این پتانسیل را پیدا کرد که هم بتواند نیروی مبارزاتی آزاد شده توده ها را در اشکال غیر مسلحانه بسیج و سازماندهی کند و هم در مناطق مساعد و مناسب، آن نیرو را در یک مبارزه مسلحانه توده ای که به گسترش و تقویت جنبش ضد امپریالیستی توده های زحمتکش و ستمدیده ایران منجر شود، بکار گیرد.»
يعنی همۀ اين دستاوردها را سازمان چريکها داشت، اما فقط در حرف و خواب و خيال، نه در عالم واقعيات، زيرا « اگر این پتانسیل بالقوه در سازمان به فعل در می آمد و چریکهای فدائی خلق در جهت تحقق آن وظایف به اقدامات عملی درستی دست می زدند، در چنین صورتی این برخورد عملی صحیح، راه را برای بدست گرفتن کل رهبری جنبش توده ها توسط کمونیست های فدائی هموار می کرد. اما متأسفانه چنین نشد. عدم انجام وظایف فوق، بزرگترین ضعف سازمان چریکهای فدائی خلق و پاشنه آشیل جنبش مسلحانه در مرحله ای از رشد خود بود». خب، اگر انهمه نقشه و طرح به اجرا درنيامدند، يعنی فقط در حد آرزو باقی ماندند، پس اينهمه لاف و گزاف از برای چيست؟ مگر خود اشرف دهقانی اعتراف نمی کند، که به آن اهداف دست نيافتند؟
پلخانوف در نقدی بر ديدگاه تروريستی گروه اس.ار. در مجله ای به نام «اسوابودا» به منطق تروريسم روسی پرداخته است، که بسيار جالب است آنرا با منطق تروريسم ايرانی مقايسه کنيم. پلخانوف اينگونه ما را با نظرات اين گروه آشنا می کند:
«در مقالۀ «تحکيم پايه ها بوسيلۀ شلاق» (به بهانۀ شکنجه شدگان ويلنوس) اين جمله ها را می خوانيم: «از آنجا، که حکومت شلاق زدن، کتک زدن در زندانها، و همه گونه توهين به رسم هميشگی زندگی را، همچون ابزار مبارزه به کار می برد، خواهی نخواهی ما مجبور هستيم «شيوۀ مبارزۀ تروريستی» را ادامه دهيم… مجبوريم … با سازماندهی دستۀ تروريستی انتقام گيرنده و مجازات کنندۀ حکومت» پاسخ دهيم…».
پلخانوف ادامه می دهد: «مبارزۀ سازمانيافتۀ «تروريستی»-مبارزه ای است، که اينگونه که پيداست، بر اساس برنامۀ از پيش ريخته شده می باشد، و اين چيزی نيست، جز ترور سيستماتيک. گروه «اسوابودا» پيشتر هم به هيچوجه با ايدۀ ترور سيستماتيک بيگانه نبود، اما پيشتر، معنی اين نوع مبارزه برايش از رنگی ديگر بود. برای نمونه، جزوۀ «زايش دوبارۀ انقلابيگری در روسيه» ترور را تنها همچون وسيله ای «برانگيزاننده» پيشنهاد می کند. از ديد نويسندۀ اين جزوه، ترور بويژه برای اين لازم است، که آژيتاسيون مصرانۀ سياسی را در بين تودۀ مردم بپراکند.«اگر آژيتاسيون مصرانه و پرانرژی بين تودۀ مردم آغاز شود، نقش انگيزانندۀ (تحريک کنندۀ) آن ايفا خواهد شد، و اينکه آيا آنگاه به کيفيت ترور واقعی درخواهد آمد، و يا هم اکنون جايش را به زنجيره ای از يورشهای مسلحانۀ توده ای عليه قدرت دولتی خواهد داد- اين را موقعيت تعيين می کند، خود زندگی اين را تعيين می کند». می بينيم، که اين همان منطقی است، که چريکهای فدايی و امثال اشرف دهقانی برای خودشان تراشيده اند-نشان دادن امکان مبارزه به مردم، و برانگيختن توده ها.
پلخانوف ادامه می دهد: «يعنی چه ترور واقعی؟ با عقل سليم اينگونه است، که ترور واقعی عملی است، که از نظر ريشه شناسی لغوی با مفهوم ترور مطابقت دارد. اين واژه، همانگونه که می دانيم، به معنی ترس و وحشت است. از همين روی مجبور خواهيم بود فرض کنيم، که از نظر نويسندۀ جزوۀ «زايش دوبارۀ انقلابيگری»، ترور اکنون ديگر تنها مفهوم «برانگيزاننده» داشته و می تواند رفته رفته مفهومی ترساننده به دست آورد». سپس، پلخانوف نگاهی به تاريخ سازمانهای نارودنيک می اندازد:
«در سالهای 70 [يعنی سالهای 1870] دورانی داشتيم، که انقلابيان با رسيدن به اين باور، که مبارزۀ تروريستی گريزناپذير است، همزمان ايمان راسخ داشتند به اين، که «تروريستها» می توانند و بايد تنها «دستۀ محافظ» حزب انقلابی را تشکيل دهند، که نيروهای اصليش می بايد «به ميان مردم» بروند». جالب است، که حتی در اين نکته هم نارودنيکهای غيرمارکسيست از فدائيان مارکسيست ما در تئوری خودشان جلوتر بودند. آنها در آغاز بر اصل «رفتن به ميان مردم» پافشاری می کردند. نارودنيکها پيش از آنکه دست به اسلحه ببرند، چندين محفل آموزشی را سازمان دادند و نيروهای انقلابی را در آن محفلها آموزش می دادند. آنها می فهميدند، که به کادرهای تئوريک و مبلغان ايده های انقلابی نياز دارند. اما چريکهای مارکسيست ما خودشان را از اين نياز بی نياز می دانستند. پلخانوف ادامه می دهد: « همين ديدگاه ايشان بسيار مشخص در سرمقالۀ شمارۀ نخست «زمليا ئی وليا» (زمين و آزادی) ابراز شده بود. اگر کسی در آن زمان به انقلابيان ما می گفت، که «دستۀ محافظان» آنها بزودی همۀ نيروهای سازماندهی شدۀ آنها را خواهد بلعيد و بدين وسيله نقطۀ پايان بر فعاليتهای ايشان «در ميان مردم» خواهد گذارد، آنگاه آنها تنها شانه هايشان را بالا می انداختند: «ما بخوبی می فهميم،-آنها می گفتند-، که بدون پشتيبانی مردم، ما انقلابيان دقيقا هيچ ارزشی نداريم». اما پس از پيدايش نخستين شمارۀ ارگان نامبرده دو نيم سال گذشت، و در سازمان «زمليا ئی وليا» همان سمتگيری «تروريستی» شروع به غالب شدن کرد، که طرفدارانش با حرارت اثبات می کردند، که کار کردن در ميان مردم در شرايط کنونی روسيه، درست همانند اين است، که «همچون ماهی خودمان را به يخ بکوبيم» (ن.ک. به مجلۀ «نارودنايا وليا»).
تکرار می کنيم: «تروريسم» مانند هرگونۀ ديگر مبارزه- منطق خودش را دارد. هرکه امروز «می پذيرد»، که ترور فقط روش دفاع از خود و يا شيوۀ «انتقام» است، او فردا يا پس فردا، همانند کارپوويچ يا بالماشف، آنرا يگانه گونۀ مبارزۀ انقلابی به شمار خواهد آورد. آنگاه بدرود سوسياليسم! بدرود هرگونه اميد اساسی به پيروزی نزديک بر حکومت. آنگاه به گفتۀ عالی «اسوابودا»، همۀ مساله به «انتقام چند تن از چند تن» پايان می يابد. انتقامجويان کشته می شوند. و بگذار به جای آنها بطور موقت، هرچه بيشتر «مبارزان» تازه تری پيدا شوند…».
نوشته شده در تاریخ 3.2.2014
by Farzin Khoshchin | فوریه 11, 2022 | مقالات, نوشته ای دیگر از همین نویسنده
فرزین خوشچین
سکولاریسم- جدایی دین از دولت، یا از سیاست
امروزه بسیاری از فعالان سیاسی طرفدار یکی از دو برخورد، سکولاریسم و لائیسیته، با دین هستند. لائیسیته می خواهد دین آزاد باشد در سیاست دخالت کند، اما در دولت حق دخالت نداشته باشد؛ یعنی در واقع، پنداشتی بی پایه را دنبال می کند، زیرا چگونه ممکن است دین در سیاست دخالت کند، اما در دولت دخالت نکند؟ برعکس، سکولاریسم از همان آغاز و سرچشمه با دخالت دین در امور دنیوی مخالف است و بنا را بر جلوگیری از دخالت دین در سیاست می گذارد.
توضیح ساده و روشن فرق میان «دخالت نکردن دین در دولت و آزاد بودن در دخالت در سیاست»، و «دخالت نکردن دین در سیاست» این است، که اگر دین آزاد باشد در سیاست دخالت کند، می تواند با گنجاندن مواد دینی و تبلیغات خرافی در لا به لای همۀ کتب درسی و همۀ سوراخ-سمبه های آموزش و پرورش دخالت کند، می تواند قوانین شرع انور را همزمان با قوانین عرف در دادگستری دارای اعتبار برابر بداند و در هرجا، که قوانین عرف از کارایی برخوردار نباشند، مثلا در روستاهای دور افتاده، قوانین شرع را جاری نماید، همانگونه، که در قوانین مشروطه، در نظام پادشاهی، این سوراخ در دادگستری وجود داشت! از این هم بدتر، لائیسیته، که می خواهد دین در سیاست آزاد باشد، دست دین را در تشکیل حزب دینی باز می گذارد. این بدین معنی خواهد بود، که حزبهایی به نام حزب الله، سازمان مجاهدین خلق، هیات موتلفۀ اسلامی، حزب فاطمیون، حزب داعش، طالبان و …. هم می توانند تشکیل شوند. چنین حزبهایی هم حق خواهند داشت نماینده داشته باشند و وارد پارلمان شوند، می توانند در شهرداریها، شوراهای شهر و روستا شرکت نموده و اختیار برخی نواحی را در دست بگیرند، می توانند در سندیکاها و اتحادیه ها وارد شوند و سیاست صنفی را بر اساس قوانین دین اداره کنند! از این هم خطرناکتر، این است، که چنین احزابی می توانند در گذراندن لایحه های قانونی در مجلس نظارت داشته و همچنین حتی در انتخابات شرکت نموده و برای تشکیل دولت هم اقدام کنند. یعنی «لائیسیته» می خواهد دین از در پشتی وارد شود و بگونه ای خزنده و ریشه ای در جامعه نفوذ پایدارتری داشته باشد. و این بسیار خطرناک است!
سکولاریسم می گوید: امور دنیوی را باید با تکیه بر دانش بشری اداره نمود و دین حق دخالت در امور دنیوی را ندارد. از اینجاست، که دین حق دخالت در سیاست را ندارد؛ دین نمی تواند حزب تشکیل دهد، نمی تواند در شوراهای شهر و روستا، در سندیکاها، در دادگستری، اقتصاد، آموزش و پرورش، ورزش، بهداشت و …. دخالت داشته باشد. بنا بر این، دین حق دخالت در پارلمان و دولت را هم ندارد.
اگر با توجه به تجربۀ بسیار گرانبها و سختی، که در این 43 ساله داشته ایم، از فهم و درک این فرق غافل شویم، فاجعه ای بدتر از جمهوری اسلامی در انتظارمان خواهد بود، بگونه ای، که همۀ دینها با گرایشهای افراطی گوناگون خود آزاد خواهند بود حزب داشته باشند، در پارلمان نماینده داشته باشند، هزاران بدبختی دیگر را بر جامعۀ ایران تحمیل کنند و از این راه، سرتاسر کشورهای خاورمیانه و … هرگز به حقوق شهروندی و دمکراسی دسترسی نخواهند داشت و همواره آتش جنگها و شورشهای گوناگون جوامع ما را تهدید خواهد کرد. اما، اگر ما بتوانیم دین را به حوزۀ امور شخصی و خصوصی شهروندان برانیم، خواهیم توانست با تکیه بر سکولاریسم، حقوق شهروندی، دمکراسی و رفاه اجتماعی را پایه ریزی نماییم و به عدالت اجتماعی برسیم. از این راه ایران، افغانستان، پاکستان، ترکیه، کشورهای آسیای میانه، عراق و دیگر کشورهای عربی تا آفریقا و از آنسو تا اندونزی به سکولاریسم و آزادیهای سیاسی دست خواهند یافت. این را می توانیم «ماموریت تاریخی» ایران بنامیم؛ همانگونه، که آغاز «انقلاب اسلامی» و برآیند خمینی زلزله ای شد برای همۀ جهان اسلام تا موج فاناتیسم اسلامی این کشورها را در خود فرو ببرد، همانگونه نیز رهایی ایران از چنگال اسلام و دخالت دین در سیاست، می تواند سرآغازی باشد برای رهایی جمعیت عظیمی از مردم جهان از چنگال فاناتیسم و پی ریزی زندگی آسوده و رفاه اجتماعی.
حزب سوسیال-دمکرات، سکولار است
یکی از سیاستهای غلط لنین و بلشویسم آزاد گذاردن گرایشهای مذهبی در حزب بلشویک بود؛ گرایشهایی همچون خداسازان، طرفداران دین پنجم، امپریوکریتیسیسم و … با نمایندگانش-باگدانوف، لووناچارسکی، مِرِژکوفسکی، ماکسیم گورکی و ….، که در حزب بلشویک عضو بوده و به وزارت و …. هم رسیده بودند.
حزب توده دقیقا از همین الگو پیروی کرده و نخستین دیر اول خودش را سلیمان میرزا اسکندری برگزیده بود، که افتخارش این بود، که همراه خمینی به سفر حج رفته است! حزب توده سالها تبلیغ می کرد، که نه تنها مارکسیست نیست، بلکه طرفدار پر و پا قرص «مذهب حنیفۀ اسلام ناب محمدی» می باشد. بسیاری از توده ایها، حتی در کادرهای بالای حزب، دیدگاه ماتریالیستی و آتئیسم را قبول نداشتند. برای همین بود، که با جمهوری اسلامی بآسانی همکاری می کرده اند، زیرا معتقد بودند «میان سوسیالیسم و اسلام تفاوت ماهوی وجود ندارد» و ظهور اسلام را «انقلاب محمدی» می نامیدند!
برخی از فعالان سیاسی بسیار قدیمی، که اتفاقاً هم «توده ای» نیستند، به همین گرایش آلوده می باشند و حتی بگونه ای ریشه ای، این را برای خودشان توجیه و فرموله کرده اند، که «حزب سوسیال-دمکرات (و یا به گفتۀ ایشان، «حزب کمونیست»، می بایست «حزب اکثریت جامعه» باشد! بنا بر این، عضویت نمایندگان دین در حزب کمونیست، سیاست درستی (؟) است. نتیجه این می شود، که حزب ایشان، تبدیل به مسجد خواهد شد. چنین دیدگاهی سخن مارکس را بگونه ای ملانقطی می فهمد و تلاش دارد «حزب اکثریت عظیم جامعه» را از راه پر کردن اعضای بیشمار در درون خودش بنا کند! این نگرش نمی تواند بفهمد، که نیازی نیست بگونه ای مکانیکی هرکس را به عضویت حزب سوسیالیست بپذیریم، بلکه حزب سوسیالیست می بایست دارای چنان سیاستها و برنامه هایی باشد، که «اکثریت عظیم جامعه» آن سیاستها و برنامه ها را در همخوانی با منافع خودشان ببینند و هنگام انتخابات آزاد، به سیاستها و برنامه های سوسیالیستها رای بدهند. به جای آنکه به دنبال گردآوردن سیاهی لشگر باشیم، بهتر است به فکر ارتقاء کیفیت حزبمان باشیم. حزب می تواند از اعضای کمتر، اما سازمانیافته تر و کارشناس تر برخوردار باشد، که در کمیته ها و یا بخشهای ویژه ای مانند اقتصاد، جامعه شناسی، تاریخ، فلسفه، ادبیات، روانشناسی، اکولوژی، بهداشت و … فعال بوده و برای از میان برداشتن مشکلات جامعه، فعالیتی کارشناسانه و سودمند داشته باشند. بنا بر این، نمی بایست شمار بیشتر اعضای احزاب رقیب، ما را نگران دوران انتخابات و نفوذ در میان توده ها بنماید. سوسیال-دمکراتها پوپولیست نیستند. نفوذ و پذیرفته شدن در میان مردم، از سیاستها و برنامه هایی به دست می آید، که مطابق با خواسته ها و نیازمندیهای مردم باشند. از سویی دیگر، مردم به حزبی اعتماد خواهند کرد، که اعضایش از سلامت اخلاقی و صداقت برخوردار باشند، برای دوستان و خویشاوندان خودشان پارتی بازی نکنند، دروغ و رشوه خواری، لفت و لیس و اختلاس در میان اعضای حزب وجود نداشته باشد، اعضای حزب به دنبال پست و مقام و دستمزدها و مزایای کلان و سوء استفاده از موقعیت اجتماعی نباشند، نمایندگان حزب در پارلمان، آدمهای سالم و صادقی باشند. چنین حزبی حتما در میان مردم از اعتبار و نفوذ بسیار برخوردار خواهد شد. اتوریته از اینجا به دست می آید.
نمایندگان گرایش «آزاد شمردن دخالت دین در سیاست» بطور مکانیکی از الگوی احزاب اروپا تقلید می کنند و می پندارند، اگر در اروپا احزاب «دمکرات مسیحی» وجود دارند، در ایران نیز می بایست احزاب دینی وجود داشته و در پارلمان نماینده داشته باشند! چنین گرایشی برای آنکه خود را طرفدار واقعی و پرو پا قرص «دمکراسی» نشان بدهد، یکباره داغ می کند، جوش می اورد و اظهار می دارد: «حزب خمینیستی هم باید تشکیل شود»! بدینسان، داعش، بوکو حرام، حزب الله، طالبان و … هم در چنین دیدگاهی مطابق با «سکولاریسم» می باشند! جل الخالق! دنباله روندگان چنین گرایشی نمی توانند این موضوع را دریابند، که برپایی احزاب دمکرات-مسیحی در اروپا از پیشزمینۀ تاریخی ویژه ای برخوردار بوده است، و نمی توان هر چیزی را از اروپا کپی برداری نمود و بطور مکانیکی در ایران و کشورهای دیگر پیاده نمود. وانگهی، با توجه به تجربۀ جمهوری اسلامی، ما به آخوندها و دین «بدهکاری تاریخی» خودمان را پرداخته ایم و دیگر نیازی نیست برای هزارمین بار از همان سوراخ گزیده شویم.
چنین دیدگاهی حتی می پندارد، سکولاریسم در آمریکا بدینصورت است، که روی پولهایشان نوشته اند:
In God we trust!
بدینسان، گویا ما هم باید روی اسکناسهای خودمان بنویسیم: «توکلت علی الله»! غافل از اینکه نوشتن عبارت «ما به خدا اتکاء می کنیم»، نه تنها هیچ پیوندی با سکولاریسم ندارد، بلکه این دخالت آشکار دین در اقتصاد سیاسی است، این «کلاه شرعی» است برای گول زدن اذهان توده ها؛ یعنی اینکه، اگر دستمزد کارگران کم است، به جایش این پول برکت دارد، زیرا «ما به خدا اتکاء می کنیم»! به همین سادگی!
در کوتاه سخن، آن دسته از فعالان چپ ما، که هنوز «سکولاریسم» را نمی شناسند، نمی توانند خطر نفوذ دین در نهادهای اداری جامعه را دریابند. سکولاریسم، یعنی ادارۀ امور دنیوی جامعه با تکیه بر دانش بشری. بنا بر این، سکولاریسم یعنی؛ عدم دخالت دین در دادگستری، اقتصاد، بهداشت، ورزش، اموزش و پرورش و …
by Farzin Khoshchin | فوریه 5, 2022 | جنبش کارگری و مزدبگیران
فرزین خوشچین
سوسیال-دمکراسی و جنبش کارگران
یکی از مهمترین پرسشها، چگونگی پیوند میان حزب سوسیال-دمکرات و سندیکاهای کارگری بوده است. از آنجائیکه هدف سندیکا و اتحادیۀ کارگری دستیابی به حقوق صنفی می باشد، جنبش کارگری سندیکایی نمی تواند خودش را تنها به کارگرانی وابسته و محدود کند، که سوسیالیست و کمونیست هستند. 8 ساعت کار روزانه، دریافت دستمزد مناسب و برابر برای کار برابر، بیمه، حق بازنشستگی، مرخصی سالیانه و غیره از هدفهایی بوده اند، که شامل حال همۀ کارگران و مزدبگیران می باشند، بدون وابستگی زبانی، قومی، دینی و ایدئولوژیک؛ همۀ کارگران و مزدبگیران می بایست دستمزدی دریافت کنند، که پاسخگوی نیازهای خود و خانواده شان باشد. بنا بر این، فعالیت سندیکایی، فعالیتی دمکراتیک همگانی است، که هیچگونه وابستگی حزبی و سیاسی ویژه ای نمی بایستی داشته باشد، همانگونه، که حقوق بشر برای همۀ مردمان و بدون وابستگی نژادی، زبانی، دینی و سیاسی می باشد. با آنکه هر فعال سندیکایی می تواند دارای گرایش و یا وابستگی حزبی و سوسیالیستی باشد، اما سندیکا و اتحادیه نمی تواند شعبه ای از حزب و یا گرایش ویژه ای باشد، گرچه فعالیت سندیکایی، از نظر دیدگاه ریشه ای، دیدگاهی طبقاتی و سوسیالیستی است. با اینهمه، لنینیستها کوشیده اند سندیکا را وابسته به حزب و یا شعبه ای از حزب کمونیست قلمداد کنند! لنین و بلشویکها در این دو میدان، دقیقاً برعکس رفتار کرده اند و لنینیستها نیز همین رفتار را به ارث برده اند؛ در برخورد با فعالیت حزبی، سندیکایی رفتار کرده اند، و در برخورد با فعالیت سندیکایی، حزبی رفتار کرده اند. نمی توان درهای حزب را بر هرگونه ایدئولوژی گشود و از این راه مدعی «دمکراسی فراگیر» بود. چنین سیاستی را حزب توده از لنین و بلشویسم به ارث برده بود. در میان بلشویکها خداسازان، طرفداران دین پنجم، امپریوکریتیسیستهایی مانند باگدانوف، لوناچارسکی، ماکسیم گورکی و …. وجود داشتند و همین ناروشنی دیدگاه فلسفی و جهانبینی التقاطی زمینه ای را برای فساد حزبی فراهم آورد. از سویی دیگر، لنین و بلشویکها تلاش داشتند سندیکاها و اتحادیه های کارگری را شعبه ای از حزب قلمداد نموده و همۀ اعضای آنها را کمونیست و وابسته به سوسیال-دمکراسی نمایند. اینگونه برخورد به سندیکا، پویایی و دمکراسی درونی جنبش کارگری را از میان می برد و آنرا به بخش گوش به فرمان کمیتۀ مرکزی حزب «بلشویک» تبدیل می کند، در صورتیکه، جنبش کارگری مستقل و نیرومندی، که دارای سندیکای مستقل می باشد، می تواند و باید همانند رسانه های مستقل و آزاد باشد و از سیاستهای نادرست و فساد احتمالی در همۀ حزبها انتقاد کند. و این می تواند وزنه ای باشد برای فشار آوردن به سیاستهای حزب ها در زمان انتخابات آزاد برای برپایی دولت نوین.
سوسیال-دمکراسی اگر در راستای منافع طبقۀ کارگر و زحمتکشان جامعه گام برمی دارد، به چارمیخه کردن سندیکاها و به اسارت گرفتن تشکیلات کارگری نیازی ندارد. مشکل از زمانی آغاز می شود، که سیاستهای نادرست و رفتارهای ناپسند رهبران حزب و سندیکا، نیاز به لشگری هوراکش داشته باشند. اما سندیکای مستقل، همانند رسانه های مستقل و آزاد، سوپاپ اطمینانی برای پایداری دمکراسی و پویایی جامعه می باشد.
گذشته از لنینیستها، حزب سوسیال-دمکرات سوئد نیز، که تاریخ خود-ویژه ای در شیوۀ برپایی حزب و اتحادیۀ کارگری دارد، در انشعاب سال 1917 «حزب نوینی به نام حزب چپ سوسیال-دمکرات» را زایید، که لنینیست بود و خودش نیز رفته-رفته از لنینیسم فاصله گرفت. با اینهمه، همکاری تنگاتنگ اتحادیۀ کارگران سوئد و سوسیال-دمکراتها، که زمینۀ مهمی برای دستاوردهای مدل سوئدی اقتصادی-اجتماعی بوده است، اینک، بویژه پس از دوران اولوف پالمه و چرخش به راست با سر کار آمدن اینگوار کارلسون، هرچه بیشتر در فساد و سوءاستفاده های مالی رهبران اتحادیۀ کارگران و سوسیال-دمکراتها بازتاب می یابد.
پس از ترور اولوف پالمه، بارها و بارها شاهد لفت و لیس های سران اتحادیۀ کارگران و خوشگذرانیهای سوسیال-دمکراتها با هزینۀ اتحادیۀ کارگران و … بوده ایم.
در ژانویۀ امسال (2022)، انشعاب در اتحادیۀ کارگران سوئد، سندیکای نوینی را به نام «کارپذیران» به جامعۀ سوئد معرفی کرده است، که به گفتۀ ریکارد داهلین، رهبر این انشعاب، قرار است هیچگونه وابستگی حزبی ویژه ای نداشته باشد، و همچنین به جای حدود 600 کرون در ماه، تنها 200 کرون حق عضویت از اعضای خودش دریافت نموده و خدمات بهتری را به اعضای خودش بدهد. بدینسان، اعتراض علیه وابستگی حزبی اجباری به حزب سوسیال-دمکراتها و تامین هزینه های سنگین و سوءاستفاده های بزرگ مالی سوسیال-دمکراتها، به برپایی این سندیکای نوین انجامیده است. این بویژه در زمان کنونی از اهمیت برخوردار است، زیرا اتحادیۀ کارگران سوئد اعلام داشته است، که در انتخابات پیش رو در سپتامبر، قصد دارد 60 میلیون کرون از جیب اتحادیه برای حزب سوسیال-دمکرات هزینه کند. و این در حالی است، که تنها 20% از اعضای اتحادیۀ کارگران از حزب سوسیال-دمکرات پشتیبانی می کنند و در نتیجۀ فساد مالی سران حزب سوسیال-دمکرات و اتحادیۀ کارگران، بسیاری از اعضای اتحادیۀ کارگران در انتخابات به حزبهای دیگر، حتی به دست راستی های افراطی رای می دهند. بنا بر این، پرداخت چنین هزینه ای از جیب اتحادیه، به هیچ حزبی درست نیست. با اینهمه، وزیر بازرگانی دولت تک حزبی کنونی سوسیال-دمکرات کارل-پتر توروالدسون، و نخست وزیر فعلی ماگدالنا آندرشون مستقیما از سوی اتحادیۀ کارگران به این سمتها برگزیده شده اند، همانگونه، که نخست وزیر پیشین، استفان لوفوِن، کارگر جوشکار سابق، با کمک اتحادیۀ کارگران به رهبری حزب سوسیال-دمکرات رسیده بود. در نگاه نخست، برگزیده شدن از سوی اتحادیۀ کارگری به رهبری حزب و تشکیل کابینۀ دولت، می تواند و باید دستاورد بسیار مهم و بزرگی در تاریخ جنبش کارگری و سوسیال-دمکراسی به شمار آید. اما مشکل در اینجاست، که اینگونه رهبران از دانش بسنده برای ادارۀ امور برخوردار نیستند و تنها ناکارامدی و فساد بیشتر را دامن می زنند، در حالیکه بگونه ای ناخوداگاه، چنین گزینشهایی یاداور رهبران کارگری سوسیال-دمکرات و استخوانداری همچون آگوست ببل آلمانی می باشند، که بدبختانه مقایسه ای نادرست و نابجا می باشد، بویژه اینکه ضعف تئوریک در ردۀ بالای حزب سوسیال-دمکرات سوئد از زمان اینگوار کارلسون پدیدار شده بود.
by Farzin Khoshchin | ژانویه 23, 2022 | مقالات, نوشته ای دیگر از همین نویسنده
فرزین خوشچین
انقلاب یا اعتراض
نکته ای، که بویژه از دوران احمدی نژاد روشن شده است، این است، که رژیم جمهوری اسلامی هیچگونه اصلاحاتی را نمی تواند بپذیرد، حتی اگر این «اصلاحات» به دست بخشی از بنیانگذاران و کارگذاران دوران نخست جمهوری اسلامی بخواهد انجام شود،- این را هم در برخورد با خاتمی دیده ایم، هم در برخورد با موسوی و کروبی-، زیرا پذیرش هرگونه نرمشی در برابر خواسته های بر حق مردم به معنی آغاز سرنگونی و فروپاشی نظام است. و این در حالی است، که جمهوری اسلامی در برابر فشارهای خارجی، آمادۀ «نرمش قهرمانانه» و هرگونه کرنشی می باشد، به شرط آنکه حکومت اسلامی ادامه یابد:
با توجه به گستردگی و ژرفای جنایت، دزدی، فساد و خیانت همۀ دست اندرکاران نظام جمهوری اسلامی، هرگونه پسنشینی و پذیرفتن جبران زیانهای وارد آمده به مردم و سرزمینمان، به معنی آغاز محاکمۀ برخی از مسئولان و در پی ان، گیر افتادن مسئولان دیگر خواهد بود. مهره های درشت و سیاستگذاران عمده هرگز محاکمه نخواهند شد.
در چنین وضعیتی، که ادامۀ جمهوری اسلامی به معنی ادامۀ هرچه بیشتر دزدیهای نجومی، ویرانگریهای ژرف و گسترده در همۀ محیط زیست و نابودسازی سرزمینمان می باشد، هرگونه اعتراضی با سرکوب و کشتار گسترده پاسخ داده می شود.
جمهوری اسلامی از روز نخست، خشت کجی را بنا گذارد، که هرگونه اصلاحاتی در آن، به معنی فرو ریزی همۀ ساختار این نظام خواهد بود. در این میان شاهد اعتراضات و تظاهرات بسیاری بوده ایم، که همگی، بدون استثناء به خاک و خون کشیده شده اند. بنا بر این، روشن است، که نظام جمهوری اسلامی را تنها و تنها با قیام مسلحانۀ تودۀ مردم و در ترکیب با اعتصابات گسترده، پیوسته و اعتراضات خشونت آمیز سرتاسری می توان و باید سرنگون نمود.
و اما برای سرنگونی جمهوری اسلامی، حتی در میان «سرنگونی خواهان» دو تاکتیک از دو گرایش کاملا متفاوت وجود دارند:
گرایش نخست خواهان برپایی تظاهرات سراسری و توده ای است و می پندارد، هرچه تظاهرات گسترده تر و انبوه تر باشد، رژیم اسلام ناب محمدی کمتر جرات تیراندازی و کشتار را خواهد داشت. براین توهم، بارها و بارها، سرکوب و کشتار بیرحمانۀ رژیم خط بطلان کشیده است- جنبش سبز و اعتراضات «رای من کو»، کشتار آبان 98، کشتار اعتراضات بی آبی در خوزستان و ماهشهر و … چنین توهمی را «خودگولزنی آگاهانه» می توان نامید.این دیدگاه خواهان همان سناریوی روند سرنگونی رژیم پادشاهی است، که تظاهرات میلیونی مردم در برابر حکومت نظامی به نمایش قدرت تبدیل شده بود. اما باید این را تاکید کنیم، که نه اوضاع کنونی همانند اوضاع سالهای 56-57 است، و نه ماهیت رژیم اسلام ناب محمدی همانند ماهیت رژیم پادشاهی است. رژیم اسلامی، رژیم اشغالگران بیگانه ای است، که گرچه گردانندگان و نیروهای سرکوبگرش به فارسی سخن می گویند و بسیاری از ایشان در ایران هم زاده شده اند، دارای روانشناسی بیگانه و احساس «موقتی بودن» می باشند. این احساس «موقتی بودن» را در سرتاسر تاریخ پس از اسلام ایران، نزد همۀ سلسله های فرمانروا می بینیم، با استثناهایی مانند صفاریان، طاهریان، خوارزمشاهیان، دیلمیان، افشاریه و زندیه، دیگر سلسله ها با کشتار بسیار بر سر کار آمده و پس از چندی شهرنشین و نرمخو شده اند، اما در اوج نرمخویی خودشان بوسیلۀ قوم دیگر شکست خورده و کشتاری نوین به راه افتاده است، که سپس دوباره فرمانروایان نوین متمدن شده و چند تا مسجد و گرمابه ساخته اند و به نوبۀ خود منقرض شده اند.
گرایش دوم با درس گرفتن از تجربۀ 42 سالۀ جمهوری اسلامی، هرگونه تظاهرات و برخورد «مسالت آمیز» با جمهوری دزدان و جنایتکاران اسلام پناه را، کاری بیهوده و شکستی نوین برای جنبش مردمی ایران ارزیابی می کند و خواهان برپایی تظاهرات «خشونت امیز» با هدف سرنگون کردن رژیم می باشد. در این تاکتیک، تظاهرات باید با شرکت جوانان و مردمی انجام شود، که توان پاسخگویی به نیروهای سرکوبگر را داشته باشند و در صورت لزوم، دست کم بتوانند فرار کنند و جان خودشان را نجات دهند.
گرایش نخست تاکتیکی را همانند تاکتیک سازمان مجاهدین دنبال می کند، که شمار کشتگان و زندانیان را برای نوحه سردادن و تبلیغ علیه رژیم لازم می داند.
گرایش دوم خواهان نبرد مسلحانۀ توده ای و سراسری برای سرنگون کردن جمهوری اسلامی می باشد.
می دانیم، ادامۀ جمهوری اسلامی، نزدیک شدن هرچه بیشتر سرزمینمان به نابودی کامل خواهد بود. تنها چارۀ ما سرنگون کردن هرچه زودتر این رژیم است. برای انجام این کار می بایست تبلیغات علیه دیدگاههای ارتجاعی، دروغگویی، دزدی، جنایت و خیانت جمهوری اسلامی را در کارزار گسترده، اشکار و پیگیر انجام دهیم و مردم را با سکولاریسم، حقوق شهروندی، دمکراسی، عدالت اجتماعی و برابری قانونی زن و مرد آشنا کنیم. باید با فاناتیسم اسلامی مبارزه کنیم. تعارف کردن در این مبارزه و تلاش نکردن برای نقد اسلام، خیانت به خود و نسلهای اینده است. آن اپوزیسیونی، که در شرایط کنونی به مبارزه با دیدگاههای ارتجاعی اسلام و احادیث تبلیغ شده از منبرها نمی پردازد، جایش لای جرز دیوار شرمساری تاریخ خواهد بود.
بزودی دهۀ زجر فرامی رسد و سال 1400 نیز پایان می یابد. بکوشیم سال 1400 را به آخرین سال فرمانروایی اسلام بر سرزمینمان تبدیل کنیم. برای اعتراضات و درگیریهای سرنگونی خواهانه، در درون و بیرون کشور آماده شویم!
کسی، که به خودش احترام می گذارد و برای خودش شخصیتی انسانی و شایسته را متصور است، از داشتن رژیم اسلامی در ایران، سرافکنده و شرمسار می باشد. هرکس فشار این شرمساری را روی شخصیت و روان خودش حس می کند، باید برخیزد و در سرنگونی این رژیم بکوشد.